قصه برق گرفتگی

قصه برق گرفتگی

سال 61 در جایی با کارکنان زیادی شاغل بودم و در جلسات و کمیسیونهایی عضویت داشته و حضور می یافتم در یکی از این جلسات که از یکی از کارشناسان مجارستانی هم دعوت شده بود ودر سالن بزرگی به همراه سایر روسا و مدیران شرکت داشتم و دور میز کنفرانس نشسته بودیم ناگهان کارشناس مجارستانی از روی صندلیش برخاست و بطرف کلید برق رفت و برق اطاق جلسه را که علیرغم روشن بودن هوای سالن روشن بود خاموش کرد و سرجایش نشست در این موقع برق ذکاوت و تیزهوشی ان کارشناس خارجی من و چند نفر دیگر از مدیران را گرفت بعد از لختی جلسه شروع شد و چند ساعت بعد هم به خیر و خوشی تمام شد  . بالارفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ماراست بود

سلامت باشید

/ 1 نظر / 24 بازدید
بابانژاد

چونی براگم سلام الحمد...خوبی احوالت رو از اخوی زاده جویا هستم .امیدوارم همه دوستان سالم وموفق باشند.از احوالات خودت بیشتر برایم بنویس. بامید دیدار یا علی