دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
حکایت اسب واشتر
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : دکتر قهرمانی

حکایت اسب واشتر

 روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده . پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت : چه نشینی که نه جای خفتن است . گفتم : چون روم که نه پای رفتن است ؟ گفت : این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند : رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.

ای که مشتاق منزلى ، مشتاب

 

پند من کار بند و صبر آموز

 

اسب تازى  دوتگ  رود به شتاب

 

اشتر آهسته مى رود شب و روز