دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
موسی و شبان
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

 چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامهات شویم شپشهاات کشم

 شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

 وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

 ای بیادت هیهی و هیهای من

این نمط بیهوده میگفت آن شبان

 گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید

 این زمین و چرخ ازو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار

 پنبهای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

 کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تو راست

 آفتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را

 آتشی آید بسوزد خلق را

با کی میگویی تو این با عم و خال؟

 جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟!

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکنست

 گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست

فاطمه مدحست در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

دست و پا در حق ما استایش است

در حق پاکی حق آلایش است

لم یلد لم یولد او را لایق است

 والد و مولود را او خالق است

گفت ای موسی دهانم دوختی

 وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

 بندهی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

 یا برای فصل کردن آمدی

تا توانی پا منه اندر فراق

 ابغض الاشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده ام

هر کسی را اصطلاحی داده ام

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

 در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

من نکردم امر تا سودی کنم

 بلک تا بر بندگان جودی کنم

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و درفشان

ما زبان را ننگریم و قال را

 ما روان را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

 گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

زانک دل جوهر بود گفتن عرض

 پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز

 سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز

 سر بسر فکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب دانان دیگرند

 سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست

 بر ده ویران خراج و عشر نیست

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

 گر بود پر خون شهید او را مشو

 

خون شهیدان را ز آب اولیترست

این خطا را صد صواب اولیترست

در درون کعبه رسم قبله نیست

 چه غم ار غواص را پاچیله نیست

تو ز سرمستان قلاوزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست

 عاشقان را ملت و مذهب خداست

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

 رازهایی گفت کان ناید به گفت

بر دل موسی سخنها ریختند

 دیدن و گفتن بهم آمیختند

چند بیخود گشت و چند آمد بخود

 چند پرید از ازل سوی ابد

بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست

 زانک شرح این ورای آگهیست

ور بگویم عقلها را بر کند

ور نویسم بس قلمها بشکند

چونک موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند

 گرد از پرهی بیابان بر فشاند

گام پای مردم شوریده خود

 هم ز گام دیگران پیدا بود

 

عاقبت دریافت او را و بدید

 گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

کفر تو دینست و دینت نور جان

 آمنی وز تو جهانی در امان

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را بر گشا

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

من کنون در خون دل آغشته ام

من ز سدرهی منتهی بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

تازیانه بر زدی اسپم بگشت

 گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد

 آفرین بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتنست

اینچ میگویم نه احوال منست

نقش میبینی که در آیینهایست

 نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

دم که مرد نایی اندر نای کرد

 درخور نایست نه درخورد مرد

هان و هان گر حمد گویی گر سپاس

همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان گر بهترست

 لیک آن نسبت بحق هم ابترست