دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
حکایت مردی که رئیس شد
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

حکایت مردی که رئیس شد

حدود  15 سال پیش در شهرستان روسای یکی از ادارات دفعتا بازنشسته شد بطوریکه فرصت برای تعیین جانشین برای مقامات بالاتر فراهم نشد در نتیجه با عجله یکی از کارمندان با سابقه بعنوان سرپرست انتخاب شد کارمند مزبور که البته حالا بازنشسته شده است جزو کارمندانی بود که سالها در حسرت پست ریاست بود و در رویاهایش به کارمندان دستور میداد و انها را به حضور می پذیرفت . بالاخره این کارمند شریف بعد از چند روز که از ابلاغ پست سرپرستی اش گذشته بود چون خانه اش در شهرک کارمندان شهر بود میبایست بعد از وقت اداری پیاده به میدانی می امد تا سوار مینی بوسهایی شود که در خط میدان تا  شهرک کار میکردند . این مینی بوسها هم تا مسافر را برای تمام صندلیها و حتی گالنهای وسط راهرو سوار نمیکردند حرکت نمیکردند و این هم زمان بر بود و نیم ساعتی طول میکشید. رئیس جدید در حالیکه با دستمال عرق پیشانیش را پاک میکرده در این مدت نیم ساعت چندین بار با صدای نیمه بلند میگفته که خسته شدم مسئولیت چقدر سخت است اداره کردن کارمندان یک اداره خیلی مشکل است این جملات را به لحنی میگفته است که تمام راکبان مینی بوس بشنوند که ایشان کاره ای است . و به راستی بعضی از این روسا برای اینکه جاربزنند که رئیس هستند چه کارها که نمیکنند . البته مدت ریاست مشارالیه فقط چهار ماه و چند روز طول کشید و تعویض شد .