دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
مرحبا
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

 بر روی نیمکت داخل فروشگاهی زنجیره ای بزرگ نشسته بودم خانمی بچه به بغل در انتهای دیگر میز چادر و چاقچور را به خود پیچیده و نشسته بود نظافتچی ان فروشگاه برای برداشتن اشغالهای ریخته شده روی زمین از کنار ما رد میشد قبل از اینکه دور شود ان خانم او را صدازد و اشاره ای به زمین کرد من فکر کردم میگوید اشغال بجا مانده را بردارد دیدم ان مرد نظافتچی سکه ای پول را که روی زمین افتاده بود برداشت من فکر کردم چون مستحق است انرا در جیب میگذارد و به راهش و کارش ادامه میدهد ولی اینکار را نکرد سکه را چند متر انطرفتر در صندوق صدقات انداخت و انگاه به راهش و کارش ادامه داد

مرحبا

 سلامت باشید