دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
قصه من و ان زن روس و شرمندگی قسمت سوم
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

اخرین عکسی که نشانش دادم ان عکس معروف بودعکسی که من سالهاست در گوشی همراهم دارم و هر ماه مدتی انرا بر روی صفحه موبایلم قرار میدهم . این عکس را از اینترنت دانلود کرده ام رنگیست بسیار قشنگست . این عکس را به ایشان نشان دادم و بلافاصله اسم صاحب عکس را گفتم و بلافاصله بصورت ان خانم روس نگاه کردم رعشه ای در ان دیدم همراه با احساس شعف بسیار .شاملو نبود که بگوید ای عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدانیست  اینجابود که من شرمنده شدم و کم اوردم  و بغض کردم و صدایم لرزید رویم را برگرداندم تا چشمان خیسم را نبیند و عجزم را درنیابد اخر مگر نه اینکه من در ان وادی میبایست توانم بیشتر باشد چون سابقه ام طولانی تر بود . ولی او از من سبقت گرفته بود انگار ره صد ساله را یکشبه طی کرده بود چون در وادی جدیدی گام گذاشته بود  ولی من دین جدید او را از قدیم داشتم ولی به اندازه او درنیافته بودم   من زمانیکه برای اولین بار ان عکس را دیده بودم احساسی به این  قوت در من ایجاد نشده بود ولی ان خانم وقتی تمثال مبارک منسوب به پیامبر گرامی اسلام (ص) را  در صفحه گوشی تلفن همراه من دید خیلی شیفته شد و بلافاصله خواهش کرد انرا برایش بلوتوث کنم و این کار را کردم  و او صفحه موبایلش را ذوق زده بوسید  شاید هم در اغوش گرفت  نمیدانم  ولی میدانم که لحظه نابی بود  مطلب از این قرار است ان خانم روس  قبلا مسیحی بود و حدود سه ماه پیش مسلمان شده بود و من خاطره  بودن با ایشان و همسر ایرانیش را بمدت یک شبانروز فراموش نمیکنم - ان خانم  هم در خیابان و هم در خانه در نزد من حجاب کامل داشت و فقط صورت و دودستش  از نوک انگشتان تا مچ  دیده میشد. وقتی درباره حجابش پرسیدم  با واسطه شوهرش پاسخ داد یا رومی رومی یا زنگی زنگی  نماز خواندن ان بانوی محترمه تازه مسلمان شده  بسیار خالص تر و طولانی تر از من مسلمان مسلمان زاده بود .یادم امد در خیابان که قدم میزدیم از دور بنای کلیسای بزرگی را دیدیم من و شوهرش از روی کنجکاوی پیشنهاد کردیم که برویم و ان کلیسا را از نزدیک ببینیم او نیامد و ماهم نرفتیم در زمان گردش در پارک بسیار با شوهرش در این خصوص صحبت کردم که باید خیلی مراقب خانمش باشد تا قصه فیلم کتاب قانون تکرار نشود و این بانوی محترمه گله مند نشود ونیز بسیار به شوهرش که سنش از من بسی کمتر بود توصیه کردم که مبادا در انجام فرایض دینی از خانمش کم بیاورد در هنگامیکه در بازار قدم میزدیم چون ان خانم میدید که سن من پیشتر از انهاست چندین بار به شوهرش سفارش کرد که اگر من خسته شده ام به خانه برگردیم . در پیاده روهای یخبندان خیلی مواظب بود که مبادا زمین بخورم میگفت شما مهمان ما هستی  در ضمن صحبتهایی که من با مترجمی شوهرش با ایشان داشتم فهمیدم که در شهر محل سکونتش زنها امنیت چندانی در کانون خانواده ندارند چون به قول ایشان اکثرا مردها تعهد خاصی در قبال زنانشان احساس نمیکنند و زنها فقط دلشان به این خوش است که شوهری دارند و بس حتی میگفت در پاره ای خانواده ها زن کار میکند و مخارج زندگی شوهرش را هم تامین میکند و او خوشحال بود که توانسته بود با مردی ازدواج کند که به کانون خانواده اهمیت میدهد و به زن بعنوان کالا نگاه نمیکند و نیز بسیار شادمان و مسرور بود که خداوند به او این توفیق را عطا فرموده که به دین مبین اسلام ایمان بیاورد . از حلال و حرام در خانواده پدری اش سوال کردم گفت از وقتی ایشان مسلمان شده خانواده اش هم از مواد غذایی حلال استفاده میکنندبه پوشکین خیلی افتخار میکرد و او را میستود وقتی من در باره پوشکین با او صحبت کردم خیلی خوشحال شد میخواستم در رابطه با داستان پادشاه و کنیزک حضرت مولانا با او سخن اغاز کنم ترسیدم تاب نیاورد و یا من نتوانم حق مطلب را ادا نمایم  و باز سرکنگبین صفرا نماید یا روغن بادام اثر عکس داشته باشد اثار تعدادی از شعرای پارسی گو را به زبان روسی خوانده بود و دوست داشت اثار بیشتری در این خصوص بخواند با شوهرش در این رابطه صحبت کرده ودر حد وسع خود اطلاعاتی دادم   وقتی از ایران به موبایلش زنگ زدند با چه حرارت و محبتی با تک تک افراد ایرانی خانواده شوهرش صحبت میکرد چه صمیمیتی در گفتارش بود .  در بازار که من بدنبال کادو برای خانواده ام بودم او نیز این دغدغه را داشت که میبایست چیزهایی برای خانواده شوهرش مخصوصا خواهر های شوهرش بخرد و نمی یافت وقتی در آژانس هواپیمایی تایید بلیط را به دستش دادند و مطمئن شد که میتواند  به ایران بیاید چه نشاطی داشت . میگفت دومین بار است که به ایران می آید بار اول که چند ماه قبل امده بود تا خانواده شوهرش او را ببینند و نظرشان را در رابطه با ازدواج پسرشان با او اعلام کنند  میگفت در همان سفر اول موافقت خانواده شوهرش را با حضور در دفترخانه  ثبت ازدواج به خانواده اش در قزاقستان خبر داده است از نحوه رانندگی رانندگان در اولین سفرش به تهران گلایه داشت و میگفت عبور از عرض خیابانها برایش دشوار بوده است و حق داشت چون من به عینه دیدم که در قزاقستان ماشینها در هر حال توقف میکنند تا عابرین  بدون دغدغه رد شوند  در اخرین پست بازرسی فرودگاه الماتی مامور امنیتی چند دقیقه ای من را معطل کرد به خاطر اینکه عکس الصاقی به پاسپورتم اندکی با  وضع موجودم تفاوت داشت در این زمان معطلی چقدر برایم ناراحت شد  چه پندار نیکی داشت . کردارش با شوهرش را در این مدت که با هم بودیم من تحسین میکنم ُانشاا.... خداوند به پدر و مادرو برادر و خواهرانش نیزاین توفیق را بدهد که انها هم راه او را انتخاب کنند .دوست دارم مدتی بعد هم دوباره او را ببینم وبپرسم که در وادی عشق به خالق تا کجا پیش رفته  نخواهم پرسید که ان عکس را چکار کرده چون مطمئن هستم که انرا چاپ  میکند و قاب میگیرد ودر بهترین و بالاترین جای خانه به دیوار می اویزد البته رجای واسق دارم که در همان لحظه ای که ان عکس را برایش بلوتوث کردم ابتدا قلبش انرا دریافت کرده و در لوح ضمیرش جای داده است میدانم میدانم  وقتی دوباره ببینمش  میخواهم درخواست کنم که در پایان ان نمازهاو دعاهای  خالصانه اش برای من هم دعا کند بلکه خداوند من را هم به راه راست هدایت فرماید . راه کسانی که به آنها نعمت داده و نه راه گمراهان .