دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
قصه من و ان زن روس و شرمندگی قسمت دوم
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

صبحانه را که شامل نان باگت – ماست میوه ای – پنیر پاستوریزه و چند قاچ گوجه فرنگی  به همراه چای سبز  دور یک میز سه نفری خوردیم . قدری با هم حرف زدیم به زبان ایما و اشاره – قدری انگلیسی – چند کلمه فارسی . سپس بازهم سه نفری  برای تایید بلیط برگشت به آژانس هواپیمایی ماهان رفتیم چون مصادف با تعطیلات عید نوروز بود دفتر اژانس بسته بود بعد از کلی دوندگی مسئول دفتر را که یک ایرانی بود پیداکردیم ایشان هم بعد از کلی منت و اخذ مبلغی اضافه قول دادند که به وظیفه خود عمل کرده و بلیط ما را تایید کنند بعدا فهمیدیم که اگر بلیط را تایید نکرده هم به فرودگاه میرفتیم سوار میکردند چون هواپیمای ان مسیر بیش از سه چهارمش همیشه خالیست و اکثر مسافرینش هم یا در خط گوسفند کار میکنند یا در تجارت غلات . بعد از معطلی یکساعته در نزد مسئول آزانس راهی بازار شدیم ولی چیزی برای کادو پیدانکردم واین تنها مسافرتی بود که من در عمرم انجام دادم ولی چیزی بعنوان کادو نخریدم اگر چه ان خانم روس خیلی هم کمک کرد سلیقه خوبی هم داشت ولی جنسی نبود که بشود انرا خرید و بعنوان کادو از یک کشور خارجی با خود به ایران اورد  شاید بتوان گفت کشور قزاقستان دارای صنایع دستیست ولی صنایع دستی ان به پای صنایع دستی کردستان و اذربایجان خودمان نمیرسد .ناهار را سه نفری در یک رستوران ازبکی خوردیم رستورانهای ازبکی و تورکیه ای دارای غذاهای حلال میباشند و محیط رستوران هم بدون دود سیگار و .... است بعد از صرف ناهار سوار تاکسی شده و بطرف بازار مدرن شهر الماتی که حدود 8000 متر است حرکت کردیم چون ان خانم روسی بلد بود تاکسی ها نمیتوانستند اجحاف کنند و پول بیشتری بابت کرایه بگیرند همچنین وقتی شوفر تاکسی میخواست سیگاری روشن کند ان خانم با عتاب اورا مورد خطاب قرار داد و او سیگار را روشن نکرده در جیب گذاشت بازار مگاسنتر بسیار شلوغ بود و به قول معروف جای سوزن انداختن نبود  . ان خانم از نظر نوع پوشش در بین تمام خانمهای داخل بازار به این بزرگی تک بود

در ان بازار هم چیز قابل خریدی پیدانشد خسته و کوفته به خانه برگشتیم بعد از در اوردن لباس و پوشیدن لباس راحتی شروع به انجام فرایض شد . ان خانم روس زمان بیشتری را صرف این قبیل امور کرد سپس نشستیم و من گوشی تلفن همراهم را در اوردم و چند عکس به ان خانم نشان دادم  میخواستم بگویم

من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز و پستی دانم

با اینهمه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

 نگفتم  چون میدانستم او مدتیست مست  است اخرین عکسی که نشانش دادم ان عکس معروف بودعکسی که من سالهاست در گوشی همراهم دارم و هر ماه مدتی انرا بر روی صفحه موبایلم قرار میدهم