دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
شرح این هجران و این خون جگر
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

دوش سـودای رُخـش گـفـتـم ز سـر بـیــــــرون کـنـم

گـفـت : کـــو زنـجـیـر ؟ تا تـدبـیـر ایـن مـجـنــون کـنـم

قامـتـش را سـرو گـفـتم ، سر کشید از من به خشم

دوستـان ! از راسـت می‌رنـجـد نـگــارم چـون کـنـم ؟!

نـکـتـه نـاسـنـجـیــده گـفـتـم ، دلـبـــرا  ! مـعـذور دار !

عـشـوه‌ای فــرمـای ! تـا مـن طـبـع را مــــوزون کـنـم

زرد رویـی می‌کـشـم زان طـبــــــع نـازک ، بی گـنــاه

ســاقـیـا ! جـامـی بـده   تـا چـهـره را گـلـگـون کـنـم

ای نـسـیـم مـنـزل لـیـلی ! خــــــــــدا را تـا بـه کـی

رَبـع را بـر هـم زنــم ، اطــلال را جـیـحـون کـــــنـم ؟!

مـن که ره بـردم به گـنـج حـُسن بی پـایــان دوست

صـد گـدای همـچـو خـود را بـعـد از ایـن قـارون کـنـم

ای مـَهِ صـاحب قـران ! از بـنـده حـافـــــظ  یـاد کـن

تــا دعـای دولـــــت آن حـُسن روز افـــــــــزون کـنـم

 

 

 شرح این هجران و این خون جگر را از سایت ستیغ اورده ام

شـــــــرح : استاد دهـقـانـیـان‌فـرد

 

1 –  "دوش" = شب پیش ، دیشب     -      "سـودا" = معانی متفاوتی دارد که چند بار گفته‌ایم ، بعضی از شـارحان در اینجا "عشق" معنی کرده‌اند ، امـّا "ســودا" اینجا به معنی اندیشه و خـیـال است ، زیرا سودای کاری در سر داشتن به معنی خیال و اندیشه‌ی کاری است ، سـر جایگاه فکر و خیال است و جایگاه عشق ، دل است     -     "ش" در "رُخـش" بر می‌گردد به معشوق که در اینجا غایب است     -     "زنجیـر" = استعاره از زلـف     -     "مجنـون" = جـن زده ، دیـوانـه ، عاشق.

در شعر شاعران بزرگ بـویـژه "حـافــظ" تناسب بین واژه ها طوری ست که نمی‌توان واژه‌ای را عوض کرد ، در این بیت : "دوش" تاریک و سیاه است ، "سودا" به یک معنا ؛ مؤنث "اسود" و سیاه است ، "زنجیر" (زلف) سیاه و در برابر ، چهره‌ی معشوق درخشنده و تابناک است ، نه اینکه "حـافـظ" فکر کرده که چه واژه هایی بیاورد که درپس معنا با هم تناسب هم داشته باشند ، شاعر ، وقتی واقعاً شاعر باشد ، بی آنکه "زور" بزند ، شعرش واقعاً شعر است .

مـعـنـی بـیـت : دیشب با خودم می‌گفتم که خیـال چهره‌ی معشوق را از ذهنم بیرون کنم (فراموشش کنم) . معشوق گفت : زنجیر کجاست تا این دیوانه را بـبـنـدم ( زلفم را به این عاشق بنمایم و او را عاشق تر و دیوانه‌ی خودم کنم).

 

2 –  "سرکشیدن" = طغیان کردن ، روی‌گردان شدن ، عصیان کردن . "راست" ضد دروغ است امّـا به قامت سرو هم اشاره دارد ، در اینجا معشوق از سخن راست می‌رنـجـد ، تـوقـّع دارد سرو را به قامت او تشبیه کرد نه قامتش را به سرو ، این حرف برای معشوق سخت است :

«صـبـحـدم مـرغ چـمـن با گل نـوخاسـتـه گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تـو شکفت

گــــــل بخـنـدیـد که ؛ از راسـت نـرنـجـیــم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نـگـفـت»

سخن سخت نباید به معشوق گفت ، اگرچه راست باشد ، زیرا سخن راست همیشه رنجیدگی طرف مقابل را دارد حتّی اگر آینه‌ی بی زبان باشد :

«آیـنـه گـــر نـقـش تـو بـنـمــود راست

 خود شکن ، آیینه شکستن خطاست»

و باز هم تناسب بین کلمات ، "سر کشیدن" به یک معنا ؛ "سر را بالا گرفتن است" سر را که بالا بگیری اندکی بلند تر می‌شوی ، معشوق سرش را بالا می‌گیرد یعنی من از سرو بلندترم ، بین "راست" ، "قامت" ، "سرو" و "سرکشیدن" ایهام تناسب برقرار است .

مـعـنـی بـیـت : یک بار قامت معشوق را به سرو تشبیه کردم ، با خشم از من روی برگرداند . ای دوستان من چه کار کنم که معشوقم از سخن راست می‌رنجـد ؟!!

 

3 –  "نـکـتـه" = سخن ظریف و سنجـیـده     -     "ناسنجیده" را بعضی صفت برای "نـکـتـه" دانسته‌اند درحالی که نکته اگر ناسنجیده باشد دیگر نکته نیست ، "نـکـتـه" در اینجا قـیـد است و به معنی : نابجا     -     "غمـزه" = عشوه ، اشارات چشم و ابرو ، در اینجا با توجه به : "بفرما" معنی دیگری هم می‌تواند داشته باشد و آن : "اشارات لب" است ، سخن گفتن و صدای معشوق است ، دیده‌اید که سازی که کوک نیست را با صدای ساز دیگر کوک می‌کنند ، در اینجا هم "حـافــظ" از معشوق می‌خواهد حرفی بزند تا او طبعش را با صدای معشوق موزون کـنـد، معشوق اگر حرف بزند ، قریحه و احساس عاشق تنظیم و کوک می‌شود :

آورده‌اند که : «روزی مادر مجنون به شوهرش گفت : برای تهیه غذا روغن نداریم ، مجنون گفت : بروم از خانه‌ی لیلی بگیـرم ؟ مادرش گفت : برو ! کاسه‌ای به مجنون داد و مجنون به در خانه‌ی لیلی رفت و در زد ، لیلی آمد و در را باز کرد ، مجنون گفت : آمده‌ام تا کاسه‌ای روغن برای مادرم قرض بگیرم ، لیلی رفت و خیک روغن را آورد و سر خیک را در کاسه‌ی مجنون گذاشت ، عاشق و معشوق شروع کردند با هم حرف زدن ، کاسه سر ریز شد و روغن بر لباس لیلی و مجنون می‌ریخت و بر زمین جاری می‌شد و آنها همچنان به صحبت مشغول بـودند.»   

مـعـنـی بـیـت : ای محبوب ! پـوزش می‌طلبم که نکته‌ای نابـجـا گفتم، اکنـون شما عشوه‌ای بنما و حرفی بـزن تا من قریحه‌ی شعریم را بر اساس آن تنظیم کنم . (عشوه‌ای بنما تا طبع شعرم را برانگیزد)

 

4 –  "زرد رویی" را نشانه‌ی شـرم گفته‌اند ، در حالی که کسی که خجالت می‌شود گوشها و چهره‌اش سـرخ می‌شود ، زردی صورت در اثر بی‌خوابی و زجر است ، بی خوابی و رنجی که عاشق در اثر هجران می‌کشد ، طبع لطیف معشوق باعث شده که از گفته‌ی "حـافــظ" (قامتش را سرو گفتم) بـرنـجـد و از او خشم بگیرد و روی بگرداند ، و عاشق به خاطر قهر معشوق بی‌خواب شده و رنج می‌برد ، غـذا از گلویش پایین نمی‌رود و چهره‌اش زرد شـده . گناه نیـز به خاطر عذاب وجدانی که دارد باعث بی خوابی و زرد رویی می‌شود . تـرس هم چهره را زرد یا نه... سفید و بی رنگ می‌کند.

بین "زرد رویی" و "چهره‌ی گلگون" آرایه تضـاد (طباق) برقرار است . "گلگون" = مانند گل سرخ ، قبلاً هم عرض کردم که در ادبیات گذشته‌ی ما ، منظور از "گل" ، گل سرخ است و دیگر گلها را با نام می‌آورده‌اند ، مانند : سوسن ، بنفشه ، سنبل و . . .

در جلسه‌ی قبل هم گفتم که : "امام محمد غرالی" یک از منافع شـراب را زیبایی و گلگون شدن چهره می‌داند .

"ساقی" = شراب دهنده ، در اینجا می‌تواند خود معشوق و جام (شراب) هم استعاره از بـوســه باشد. بوسه هم نشان از آشتی و وصال است .

مـعـنـی بـیـت : بدون هیچ گناهی ، خشم و قهر محبوب چهره‌ام را زرد کرده است ، ای ساقی جام شرابی به من بنوشان تا چهره‌ام مانند گل ، سرخ کنم . (ای محبوب با من آشتی کن و بوسه‌ای به من بده تا چهره‌ام سرخ شود.)

 

5 –  "نسیم" = همان باد صباست که از کوی معشوق می‌آید و از معشوق خبر دارد     -     "لیلی" = از عرائس (معشوقه های) ادبیات عرب است مثل : سلمیٰ ، زلیخا ، .... که در ادبیات فارسی هم وارد شده‌اند، استعاره از معشوق     -     "را" = حرف سوگند است ، "خدا را" یعنی : تـو را به خدا سوگـنـد می‌دهم     -     "رَبـع" = محله ، کوی     -     "اطـلال" = جمع طـلّ (طلل) ، تـپـّه های کوچکی که از آوارهای خانه‌های ویـران به وجود می‌آیـد .

این بیت را "حـافــظ" از این بیت "امیـر مـُعـزّی" :

«رَبـع از دلم پر خون کنم ، اطلال را جیحون کنم

خاک دمـن گلگون کنم ، از آب چشم خویـشـتـن»

 تأثـیـر گرفته است .

البته ؛ "ربع" ، "اطلال" ، "دمـن" در "قصایـد سبعه"ی عربی بسیار آمده و شاعران فارسی از آنها گرفته‌اند .

مـعـنـی بـیـت : ای باد صبا ! تـو را به خدا سوگند ، استراحتگاه بین راهی معشوق کجاست ؟ آخر تا کی من باید به یـاد معشوق سفر کرده فغان و ناله سر دهم و کوی و محلّه را به بریـزم و بر ویـرانه های خانه‌ی معشوق آن قدر گریه کنم که آنجا را به رودخانه تبدیل کنم ؟!!

 

6 –  "حُسن" = جمال ، زیبایی     -     "گنج حُسن" = اضافه‌ی تشبیهی ، زیبایی به گنج تشبیه شده است .

چند آرایه در این بیت داریم : 1- تضاد ؛ بین "گدا" و "قارون"   2- ایهام تناسب بین "گنج" و "قارون"   3- تـلـمـیـح ؛ "اشاره به داستان گنج قارون"

مـعـنـی بـیـت : من که زیبایی معشوق را که همچون گنج بی پایانی است به دست آورده‌ام ، از این به بعـد نیازمندان به معشوق را همانند خود از آن بهره‌مند می‌سازم . (معنی عرفانی : من که در طریق سلوک به مشاهده‌ی جمال معشوق رسیده‌ام از این به بعد سالـکان نیازمند به جمال دوست را از این مشاهده بهره‌مند می‌سازم .)

[آل مجتبی : این بیت از ابیات عرفانی است و نمی‌تواند معنی ظاهری داشته باشد ، زیرا هیچ گاه عاشق دیگران را از زیبایی معشوق بهره‌مند نمی‌کند .

 "ره بردن" به معنای : پـی بردن ، فهمیدن و درک کردن است ، همانطور که شما فرمودید : من در طریق معرفت ، حسن بی کرانه‌ی دوست را درک کرده و صفات جمال حق تعالی را شناخته‌ام ، و از این به بعد سالکان نـوپـا و نیازمند را با این صفات جمال آشنا خواهم کرد]

 

7 –  "مـَـه" = ماه ، استعاره از معشوق یا ممدوح است     -     "صاحب قران" = نیک بخت ، کسی که تولدش در هنگام قـران دو سـتـاره‌ی سـعـد (قران سعدَیْـن) باشد ، پادشاه عظیم الشأن ، کسی که حکومتش طولانی و پایدار باشد     -     "بنده حـافـظ" = حـافـظ بدل است برای بنده     -     "یـاد کردن" = کنایه از تـوجـّه کردن ، عنایـت کردن     -     "دولـت" = نیک بختی

مـعـنـی بـیـت : ای معشوق یگانه ! به حـافـظ که چاکر و بنده‌ی تو است تـوجـّه و عنایتی کن تا من هم دعا کنم که سعادت داشتن زیبایی روز افزون تـو پایـدار بـمـاند .

 یوم سه شنبه 22 فوریه 2011 ساعت 16 خیابان توقی خان -افیس