دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
فرهنگ رانندگی
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

فرهنگ رانندگی

یکی از خاطره های بسیار خوبی که از مدت دوماه و نیم اقامت در قزاقستان برایم مانده است عبور با ارامش از عرض خیابان است فرهنگ رانندگی در این کشور که از خیلی نظرها از ما عقب هستند بسیار بالاتر از ما ایرانیهاست حالا این فرهنگ به زور جریمه پلیس باشد یا نه کار بسیار خوب و ستودنی است پلیس در این کشور بسیار خوب ترافیک داخل شهر را کنترل میکند ماشینها در داخل شهر دارای سرعت مجاز هستند برخلاف ایران که ماشینها سرعتشان در شهر بسته به شلوغی یا خلوتی خیابانها فرق میکند در قزاقستان با خیال راحت میتوان از عرض خیابان و از خط کشی عابر پیاده عبور کرد در ان کشور ترافیک عابر محور است و نه ماشین و سواره محور . در میان ما ماشینها حرکت میکنند از میان عابران و راننده پیش خود میگوید دوحالت پیش می اید یا به عابری میزنم یا نمیزنم اگر زدم که بیمه پرداخت میکند و اگر نزدم عبور میکنم عابران هم که با حرکات اکروباتیک از عرض خیابان واز لای ماشینها عبور میکنند و قبل از حرکت از عرض خیابان میگویند دوحالت پیش می اید یا ماشین میزند و یاعبور میکنم به عبارتی با تاسف فراوان در میان ما عبور مطمئنه وجود ندارد تاکنون من ندیده ام پلیسی راننده ای را به خاطر سرعت بالا در داخل شهر نگاه دارد .من خودم دیده ام که در جلو بیمارستان طالقانی شهر ماشینی به عابر پیاده ای زده بود و او را روانه قبرستان کرد وقتی مردم در جلو بیمارستان امنیت عبور از عرض خیابان را نداشته باشند تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


 
ناصر خسرو در صف ثبت نام حج
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

ناصر خسرو در صف ثبت نام حج

                                                                  

حاجیان آمدند با تعظیم

شاکر از رحمت خدای رحیم

جسته از محنت و بلای حجاز

رسته از دوزخ و عذاب الیم

آمده سوی مکه از عرفات

زده لبّیک عمره از تنعیم

یافته حج و کرده عمره تمام

باز گشته به سوی خانه سلیم

من شدم ساعتی به استقبال

پای کردم برون ز حدّ گلیم

مر مرا در میان قافله بود

دوستی مخلص و عزیز و کریم

گفتم او را بگو که چون رستی

زین سفر کردن به رنج و به بیم

تا ز تو باز مانده ام جاوید

فکرتم را ندامت است ندیم

شاد گشتم بدان که کردی حج

چون تو کس نیست اندرین اقلیم

باز گو تا چگونه داشته ای

حرمت آن بزرگوار حریم؟

چون همی خواستی گرفت احرام

چه نیّت کردی اندر آن تحریم؟

جمله بر خود حرام کرده بُدی

هر چه مادون کردگار کریم؟

گفت: نی.

گفتمش: زدی لبّیک

از سر علم و از سر تعظیم؟

می شنیدی ندای حق و جواب

باز دادی چنان که داد کلیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو در عرفات

ایستادیّ و یافتی تقدیم

عارف حق شدی و منکر خویش

به تو از معرفت رسید نسیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو می کُشتی

گوسفند از پیِ یسیر و یتیم

قرب خود دیدی اوّل و کردی

قتل و قربان نفسِ شوم لئیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو می رفتی

در حرم همچو اهل کهف و رقیم

ایمن از شرّ نفس خود بودی

وز غم فرقت و عذاب  جحیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو سنگ جمار

همی انداختی به دیو رجیم

از خود انداختی برون یکسر

همه عادات و فعل های ذمیم؟

گفت: نی.

گفتمش: چو گشتی تو

مطّلع بر مقام ابراهیم

کردی از صدق و اعتقاد و یقین

خویشی خویش را به حق تسلیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو کردی سعی

از صفا سوی مروه بر تقسیم

دیدی اندر صفای خود کونین

شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟

گفت: نی.

گفنمش: چو گشتی باز

مانده از هجر کعبه بر دل ریم؟

کردی آن جا به گور مر خود را

همچنانی کنون که گشته رمیم؟

گفت: اندر این باب هر چه گفتی تو

من ندانسته ام صحیح و سقیم

گفتم: ای دوست!

پس نکردی حج!

نشدی در مقام محو مقیم

رفته ای مکّه دیده، باز آمده باز

محنت بادیه خریده به سیم

گر تو خواهی که حج کنی،

پس از این

این چنین کن که کردمت تعلیم

 


 
از هر دری سخنی
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

از هر دری سخنی

مطالب زیر را از روزنامه های 27 اردیبهشت نقل میکنم

اگر اولین عبارات یک پیامک را به زبان فارسی و بقیه را به زبان انگلیسی بنویسیم تعرفه ان فارسی حساب خواهد شد

افراط در مصرف نمک به همراه غذا باعث خروج کلیسم و افزایش پوکی استخوان میگردد

 مطلب زیر را از روی دیوار شهر خواندم و نقل میکنم که موسسه ای برای ازدواج اسان تقبل کرده که با مبلغ 350 هزار تومن کل مراسم برای صد نفر و مبلغ 930 هزار تومن اقلام عمده جهیزیه را تامین کند و برای این کارش کلی دیوارهای سطح شهر را با کاغذهایش کثیف کرده است بماند ولی انچه که باید گفت این است که

مرد مومن

 مردم تمام خرجها ی غیر ضرور را برای این انجام میدهند که چشم و هم چشمی کرده باشند اگر قرار است موسسات خیریه مراسم ازدواج را برایشان انجام دهند که افت خواهد داشت

اگر در مراسم به مطرب بجای تومن که واحد پول است دلار میدهند

اگر با پرداخت چند صد هزار تومان ماشین را میارایند

 اگر میزان غذای روانه به سطل اشغال بیشتر از میزان غذای تناول شده خواهد بود

فقط و فقط به خاطر چشم و هم چشمیست

مطلب زیر را از روی بدنه اتوبوس خط واحد خواندم

قیمت سوارشدن با کارت 100 تومن

بدون کارت 150 تومن

قیمت کارت 15 بار سفر 1500 تومان

قیمت کاغذ کارت 500 تومان

راستی پریروز سینما رفتم برای دیدن فیلم الزایمر که فیلم خوبی بود ولی در بالکن سینما فقط 5 فقره تماشاچی شامل 5 دختر و 5 پسر بودند و یکربع قبل از پایان فیلم ودر تاریکی سالن دخترا جدا و پسرا جدا سالن را ترک کردند و من ماندم و آپاراتچی

سلامت باشید

 


 
گزارش یک تصادف
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

گزارش یک تصادف

میگفت روز پنجشنبه مورخه 24 شهریور 90 کفش و کلاه کرده و حوالی ساعت 15 از منزل با تاکسی بطرف ترمینال شهرستان ارومیه حرکت کردم حالا راننده تاکسی که با تماس تلفنی در جلو منزل حاضر شده بود و دارای دفتر و دستک و حساب و کتابی میبایست بود پانصد تومن بیشتر گرفت یا پس نداد بماند زیاد گرفتن از طرف راننده های تاکسی که ناشی از کمبود نظارت است رویه ای ساری و جاری شده است که موضوع بحث ما نیست وارد ترمینال شده مبلغ 1050 تومان پرداخت و بلیطی گرفتم که در یک روی ان نوشته بود شرکت مسافربری ره پویان اطمینان ودر روی دیگر ان اطلاعات زیادی نوشته بود که برای نمونه چندتایی را می اورم مانند شماره سرویس 29340 ساعت حرکت 1530 کاربر مهدی..... نشستم که ناگهان شنیدم که با صدای بسیار بلند و عصبی مرد نسبتا جوانی صحبت میکرد شاید هم فحش میداد یا اعتراض میکرد این صداها تا اعلام حرکت اتوبوس طول کشید وقتی سوار شدم دیدم که همان اقای معترض راننده اتوبوس هم هست حرکت کردیم در اتوبان خروجی از شهر نزدیکی های نان ماشینی( که زمانی اتوبوسهای مسیر جنوب استان نگه میداشتند و مردم همه نان ماسینی میخریدند تا با محاصره ..... و حالا خلوت بود ) میخواست به چند ماشین عبوری بزند که انها فرار کردند و تیرش به هدف نخورد در طول 115 کیلومتر مسیر حدود بیست و سه دقیقه با موبایلش صحبت کرد و همواره فاصله اش با ماشینهای جلوی کمتر از دو سه متر بود و چند بار هم میخواست با سپر جلوی اتوبوس سپر عقبی یک رنو را ببوسد که رنو شانس اورد با مدد از چندین بار خواندن حمد و سوره به شهر رسیدیم و  بخیر گذشت

میگفت وارد شهر که شدم بعد از نیم ساعتی وارد ساختمان بانکملی شدم که اینروزها برای سال 93 از ساعت 8 تا 22 ثبت نام حج عمره مفرده میکنند شدم و فرمها را پرکردم ولی اینترنت راه نمیداد و مجبور شدم فردا دوباره مراجعه کنم که ساعت 11 کارم در بان تمام و راهی ترمینال شدم اتوبوس ویزه که بهای بلیط یک نفره ان 2500 تومان و ولو است نبود به ناچار بلیط اتوبوس عادی را ابتیاع و نام راننده را پرسیدم معلوم شد راننده دیروزی نیست که در همان لحظه در دفتر فروش بلیط جولان میداد خدارا شکر کرده و نشستم به تماشای اکواریوم بزرگ دفتر ترمینال که ماهیهای بزرگ و قشنگی داشت .ساعت 11 و 45 دقیقه حرکت کردیم به سدانحرافی یوسفکند که 15 کیلومتر از شهر دور است رسیدیم که از دور یک کمپرسی را دیدیم که از شانه خاکی جاده خارج میشد به وسط جاده که رسید ترمز کرده و دوباره حرکت کرد اتوبوس حامل ما یا باید به شدت به کمپرسی میزد و یا از جاده منحرف میشد که یای دوم را انتخاب و از یک کانال اب عمود بر جاده هم پرید و با بدرقه جیغ و داد و شیون و زاری مسافرین زن و کودکان خردسال و شکستگی شیشه ها و درب عقبی بعد از طی مسافتی نگه داشت از اتوبوس پیاده به دلداری مسافرین از حال رفته و وحشت کرده پرداخته شد و در همان لحظه اول میگفت به 110 و 115 زنگ زدم که 115 بعد از 25 دقیقه و 110 بعد از 43 دقیقه امد مسافرینی که در صندلیهای ردیف اخر نشسته بودند بشدت به کف اتوبوس پرت شده بودند و یک خانم پای راستش در ناحیه مچ شکسته بود که بسختی با برانکارد خارجش کردند و خانمی دیگر در حرکت کلی مشکل داشت عملیات 115 کوچکترین شباهتی به سریال پرستاران که از تلویزیون پخش میشود نداشت که بعنوان راه چاره بهتر است پخش این سریال از تلویزیون وطنی قطع شود مسافرین در مدت یک ساعت و ربعی که در جاده منتظر امدن اتوبوس جایگزین بودیم با هم مهربان و صمیمی شده بودند و ندیده و ناشناخته قبلی با هم صمیمانه حرف زده و اظهار نظر میکردندو همه گی در مهارت راننده و در سهل انگاری راننده کمپرسی که بعد از واقعه فرار کرده بود اتفاق نظر داشتند با دعا برای بهبود مجروحین سوار اتوبوس جایگزین شدیم ودر طول مسیر چندین بار راننده محترم اتوبوس جدید که نتایج حاصل از بی احتیاطی را دیده بود ولی عبرت نگرفته بود چندین بار با موبایلشان صحبت فرموده و دواستکان چایی هم پشت فرمان میل نموده و با بغل دستی ها هم مذاکراتی داشتند گاهی هم برای سیر افاق و انفس با زاویه نود درجه کامل سر مبارکشان را بر میگرداندند در حالیکه پلیس راه میتواند به راحتی جلو این خلافهای حادثه ساز را بگیرد با کنترل و بررسی موبایل همراه راننده و یا سوال از مسافرین جلوی حوال ساعت 15 با یک و نیم ساعت تاخیر به مقصد رسیدیم خدارا شکر کردیم

اینها را که گفت به فکر فرورفتم ........ حق با کیست ..... مظلوم کیست ........ مقصر کیست

جاده مهاباد ارومیه هرسال از نظر امار تصادفات در استان در ردیفهای اول قرار دارد .

سلامت باشید


 
اعترافات
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

اعترافات

تابستانها کار خاصی نداشتم ان روزهایی که به روستا میرفتم در چادر کنار پمپ اب برای ابیاری و یا در مزارع گندم لحظاتی سپری میشد و انزمان که در شهر میماندم وبه یاد روزهای گرم تابستان روستا در معدود قنادی های شهر که بصورت دستی با بیل و بشکه چوبی بستنی درست میکردند بستنی یا پالوده میخوردم و بلا استثنا ساعاتی رادر صبح حوالی نه الی 12 به کتابخانه عمومی شهر میرفتم و کتاب میخواندم از جمله این کتابها کتاب ارزشمند اعترافات ژان ژاک روسو بود که خیلی جیزها را نوشته بود این مطلب را بدان اوردم تا مقدمه ای باشد برای بیان نظری در باب قطعه ای تبلیغاتی از یکی از موسسات قرض الحسنه که این روزها تعدادشان بقدری زیاد شده است که دیگر مغازه برای ادامه فعالیتشان و اسم برای نامگذاریشان نایاب شده است این تبلیغات مربوط است به صحنه ای که خانمی در پای تخته سیاه ایستاده و در باب گنج طلا میخواهد صحبت کند و قبل از او پسرک با نمکی بجای گنج طلا از کلمه لنج طلا استفاده میکند راستش من میخواهم اعتراف کنم که با رعایت تمام اداب مرسوم و عرف جامعه بنده نه از گنج طلا نه از گنجینه طلا و حتی از یک لنج طلا هم خوشم نمی اید ان پسر بچه هم با نمک است خداوند او را به پدر و مادرش ببخشد بلکه ملاحت ان خانم پای وایت یا بلاک بورد را داشته باش اساسا یادم رفت که ایا جلو بلاک بورد ایستاده یا وایت بورد  سلامت باشید


 
بوقلمون و سگ
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

بوقلمون و سگ

 

برای بررسی مبارزه با بیماریهای دامی به یکی از روستاهای شهرستان چالدران واقع در استان اذربایجانغربی همین تابستان رفته بودم در جلو درب یکی از خانه های روستایی که حالا اکثرا بسته است و دارای زنگ و ایفون است ایستاده بودم و منتظر تا دامدار ساکن در ان روستا که چون دیشب تا پاسی از شب سرگرم تماشای تی وی بوده از خواب بیدار و درب را برویم باز و احیانا به سوالاتم پاسخ دهد که ناگهان از روی دیوار خانه مقابل سگی را دیدم که غرش کنان پایین امد و راه کوچه را در پیش گرفت تا برود در همان نزدیکی جوجه بوقلمونی به همراه مادرش در حال دانه برچیدن بود هنوز سگ به نزدیکی و حوالی جوجه نرسیده بود که بوقلمون مادر بسیار خونسرد ولی دقیق خودش را مابین سگ و جوجه اش حایل کرد و سگ را چند متری بدرقه و سپس پیروزمندانه بازگشت تا همچنان در کنار جوجه اش باشد در حالیکه از تماشای این منظره ملحوظ شده بودم درب خانه دامدار روستایی باز شد و دختر بچه ای که به سختی قدش رسیده بود تا قفل درب را باز کند گفت پدرم خانه نیست و مادرم میگوید چند راس گاوی که ماه پیش داشتیم فروخته ایم و حالا طویله ما خالیست ودرب را بست حتما میرود تا برنامه کودک تلویزیون را تماشا کند


 
places in the heart
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

فیلم سینمایی «جایی در قلب من» ( places in the heart ) به کارگردانی رابرت بنتون را دیروز 11 شهریور از شبکه تهران دیدم

قصه این فیلم درباره خانمی است که همسرش کلانتر است و در یک ماموریت کاری کشته می‌شود و بعد از به قتل رسیدن این مرد‌، همسرش با وجود اینکه هیچ تجربه‌ای از کار کردن جهت کسب درآمد‌، ندارد و همیشه مشغول خانه‌داری و تربیت فرزندانش بوده، یک باره مجبور می‌شود برای اداره زندگی‌اش اقدام کند،‌ در این میان مردی سیاه پوست وارد زندگی او می‌شود و از او می‌خواهد تا به عنوان کارگر در مزرعه‌اش کار کند حضور او و تجربیاتش کمک زیادی به این زن می‌کند.

 


 
تعطیلات
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

تعطیلات

در خبر است که روزهای پنجشنبه هر هفته مدارس و روزهای عید فطر هر سال دو روز و روزهای جمعه متاسفانه کماکان تعطیل و روزهای دیگر که به غیر از نام و تاریخ روز جمله یا عباراتی اضافه در تقویم دارند نیز همچنان تعطیل باشند

بنده مخالف هرگونه تعطیلی در کل ایام سال هستم حال این سال شمسی باشد یا قمری میلادی باشد یا کبیسه فرقی نمیکند

چون وقتی تعطیل میشود انگار زندگی تعطیل میشود

وقتی مهر تعطیل بر پیشانی روزی بخورد نظارت کمرنگ و کمرنگ و کمرنگتر میشود

اورژانس بیمارستانها که به فرمایش مقام عالی وزارت جای حرف و حدیث فراوان دارد در روزهای تعطیل کادرش کمتر و خدمات رسانیش بدتر میشود دکتر انکال که در روزهای کاری ONMATAB است ONMATAB تر میشود پرستاران که فقط در سریالهای تلویزیونی و فیلمهای سینمایی یادشان می افتد که چه کاره اند در روزهای تعطیل الزایمر میگیرند

باور کنید وقتی روزی تعطیل میشود زندگی تعطیل نمیشود آیا من میتوانم به قلبم بگویم چون تعطیل است خوب کار کن ایا من میتوانم به سنگ کلیه ام بگویم چون تعطیل است اعلام حضور نکن باور بفرمایید نه .

و جون من نمیتوانم به قلب خودم معده خودم اثنی عشر خودم که مال خودم است و در کل سال خدمتش میکنم نمیتوانم بگویم در ایام تعطیلات ادا در نیاور پس به طریقت ال اولا به سبزی فروش و میوه فروش و کش تنبان فروش نمیتوانم بگویم در حوالی تعطیلات گران نفروش و واضح و مبرهن است که به شما هم نمیتوانم بگویم در تعطیلات از شهر گریزان و در جاده ها سرگردان مشو

 بدترین منظره ای که من در تعطیلات میبینم به صف ایستادن مردم در جلو( گلاب به رویتان )مستراح یا همان موال های عمومیست.

سلامت باشید


 
پیران را پاس بداریم
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

پیران را پاس بداریم

 

آدمی پیر چوشد حرص جوان میگردد

خواب در وقت سحرگاه گران میگردد

صائب تبریزی به خوبی این نکته را تام و تمام به ما اندرز داده که هوای پیرها را داشته باشیم حداقل به خاطر اینکه خودمان هم روزی پیر میشویم حالا جدا از دستورات دینی و اخلاقی که بماند – فقط به خاطر خودمان هم که شده باید هوای پیرها را داشته باشیم ودرک کنیم حرص و ولع انها را

 برای زندگی

 برای غذا

 برای طعم

 برای بوی خوش

گشت و گذار

  تماشا

 دیدن

 شنیدن

و چراغی را برای روزگار پیری خود روشن کنیم


 
موسی و شبان
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : دکتر قهرمانی

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

 چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامهات شویم شپشهاات کشم

 شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

 وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

 ای بیادت هیهی و هیهای من

این نمط بیهوده میگفت آن شبان

 گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید

 این زمین و چرخ ازو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار

 پنبهای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

 کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تو راست

 آفتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را

 آتشی آید بسوزد خلق را

با کی میگویی تو این با عم و خال؟

 جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟!

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکنست

 گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست

فاطمه مدحست در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

دست و پا در حق ما استایش است

در حق پاکی حق آلایش است

لم یلد لم یولد او را لایق است

 والد و مولود را او خالق است

گفت ای موسی دهانم دوختی

 وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

 بندهی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

 یا برای فصل کردن آمدی

تا توانی پا منه اندر فراق

 ابغض الاشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده ام

هر کسی را اصطلاحی داده ام

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

 در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

من نکردم امر تا سودی کنم

 بلک تا بر بندگان جودی کنم

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و درفشان

ما زبان را ننگریم و قال را

 ما روان را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

 گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

زانک دل جوهر بود گفتن عرض

 پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز

 سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز

 سر بسر فکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب دانان دیگرند

 سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست

 بر ده ویران خراج و عشر نیست

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

 گر بود پر خون شهید او را مشو

 

خون شهیدان را ز آب اولیترست

این خطا را صد صواب اولیترست

در درون کعبه رسم قبله نیست

 چه غم ار غواص را پاچیله نیست

تو ز سرمستان قلاوزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست

 عاشقان را ملت و مذهب خداست

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

 رازهایی گفت کان ناید به گفت

بر دل موسی سخنها ریختند

 دیدن و گفتن بهم آمیختند

چند بیخود گشت و چند آمد بخود

 چند پرید از ازل سوی ابد

بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست

 زانک شرح این ورای آگهیست

ور بگویم عقلها را بر کند

ور نویسم بس قلمها بشکند

چونک موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند

 گرد از پرهی بیابان بر فشاند

گام پای مردم شوریده خود

 هم ز گام دیگران پیدا بود

 

عاقبت دریافت او را و بدید

 گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

کفر تو دینست و دینت نور جان

 آمنی وز تو جهانی در امان

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را بر گشا

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

من کنون در خون دل آغشته ام

من ز سدرهی منتهی بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

تازیانه بر زدی اسپم بگشت

 گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد

 آفرین بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتنست

اینچ میگویم نه احوال منست

نقش میبینی که در آیینهایست

 نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

دم که مرد نایی اندر نای کرد

 درخور نایست نه درخورد مرد

هان و هان گر حمد گویی گر سپاس

همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان گر بهترست

 لیک آن نسبت بحق هم ابترست