دكتر قهرماني دامپزشك كورد

دامپزشكي-ادبيات فارسي
 
ما ان شقایقیم که با داغ سینه سوز جامی گرفته بر لب صحرا نشسته ایم
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

ما بی‌غمان مست دل از دست داده‌ایم
هم‌راز عشق و هم‌نفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم


 
کورده واری ئه ی ولاته جوانه که م!
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

 

مهاباد را به تاناکورا و بازارچه نشناسید مهاباد را اینگونه بشناسید

شهرستان مهاباد (کردی : Mehabat) یکی از شهرستان‌های کردنشین[۱] استان آذربایجان غربی ایران است. مرکز آن شهر مهاباد است. این شهر در جنوب استان و در دامنه رشته جبال لند شیخان کوهستانی و خوش آب و هوا قرار دارد. مهاباد شهری است که در ساحل شرقی رودخانه مهاباد واقع شده است و امروز به خاطر قرار گرفتن در مرکز تلاقی سه استان آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و کردستان از اهمیت خاصی برخوردار است و به دلیل همین موقعیت استراتژیک اقامتگاه مسافران زیادی می‌باشد.

شهرستان مهاباد با مساحت ۲۵۹۱ کیلومتر مربع و ۱۸۸٬۲۸۹ نفر جمعیت (بر اساس سرشماری سال ۱۳۷۹) در موقعیت طول جغرافیایی ۴۵ درجه و ۴۳ دقیقه شرقی و عرض جغرافیایی ۳۶ درجه و ۴۶ دقیقه شمالی ازاستوا قرار گرفته و با دو بخش، مرکزی و خلیفان دارای ۲۲۴ روستا دارای سکنه می‌باشد. مهاباد دارای آب و هوای کوهستانی با زمستانهای سرد و تابستانهای نسبتاً معتدل و چهار فصل بسیار جذاب است، رودخانه مهاباد از داخل شهر عبور می‌کند.

مردم و زبان

زبان گفتاری مردم شهرستان مهاباد کردی سورانی با لهجه مکریانی می‌باشد.[۱]

%۹۵ از مردم این شهرستان به زبان کردی تکلم کرده و سنی مذهب (شافعی) می باشند و تنها ۲% از کل جمعیت این شهرستان را شیعیان تشکیل می دهند که اکثرا ترک زبان هستند. همچنین در این شهرستان اقلیتی از کلیمی‌ها و ارمنی‌ها نیز زندگی می کردند] جمعیت این شهرستان طبق سرشماری سال ۱۳۸۵ برابر با ۱۹۷٬۴۴۱ نفر بوده‌است که از این تعداد ۱۰۰٬۰۸۵ نفر آنان مرد و ۹۷٬۳۵۸ نفر آنان زن بوده‌اند.

تاریخچه و وجه تسمیه

نام شهرستان مهاباد در گذشته به زبان ترکی ساوجبلاغ(در لهجه مهابادی: سابلاغ) بود که در زمان حکومت رضاخان به نام مهاباد تغییر داده شد. دربارهٔ واژه مهاباد تاکنون تعبیرات و معناهای گوناگونی گفته شده‌است. مهاباد را مادآباد نیز گفته‌اند که این تعبیر هیچ گونه دلیل قابل قبولی همراه ندارد. این شهر را مه‌آباد نیز گفته‌اند که اگر به معنای جایی باشد که همیشه مه آلود است این تعبیر نیز با واقعیت وفق نمی‌کند. در فرهنگ فارسی برهان قاطع درباره واژهٔ مهاباد چنین نوشته شده‌است که نام اولین پیغمبری است که به عجم مبعوث شد و کتابی آورد که آن را «دساتیر» خوانند. بعضی نیز براین اعتقاد هستند که مهاباد به معنای جایی است که بزرگان آن جا را آباد کرده‌اند. این منطقهٔ قدیمی در زمان‌های پیشین مرکز نواحی کردنشین بوده و بطلیموس آن را داروشاه و راولیستون به نام داریاس نامیده‌است. امروز در ۳ فرسخی شهر فعلی، روستایی به نام دریاز (دریاس) مشهود است که از قرار معلوم شهر داریاس در همین نقطه واقع بوده‌است. در عصر هخامنشی منطقه، بخشی از امپراتوری عظیم هخامنشی بود و بعد از آن در زمان اسکندر بخشی از آتوپاتن ماد بود که ژنرال هخامنشی آتروپات و سپس جانشینانش بر آن جا حکومت کردند. در دوره صفویه ایالات غرب ایران میدان مبارزه و برخوردهای دو امپراتوری صفویه و عثمانی بود و حکام محلی در ولایات باختر به مقتضای توانایی یکی از دو امپراتوری هر بار تابع یکی از آن‌ها می‌شد. این شهر در گذشته بر اثر زلزله‌ای نابود و دوباره ساخته شد. پیرامون این شهر آثار تاریخی متعددی وجود دارد.

قسمتی از این منطقه در سال ۱۹۴۶ به رهبری قاضی محمد اعلام اسقلال کرد و جزئی از جمهوری مهاباد بود. مهاباد در زمان حاکمی به نام بداق‌سلطان روند رو به پیشرفت خود را شروع کرد. یکی از اهداف بداق‌سلطان برگرداندن مهاباد به زمان اوج بوده‌است.

آثار تاریخی

تحقیقات مورخین و آثار کشف شده توسط باستان شناسان حاکی از آن است که منطقه شهرستان مهاباد حداقل از سده‌های اول هزاره اول پیش از میلاد مسیح یکی از مناطق مسکونی ایران باستان بوده‌است. یکی از این آثار کتیبه‌ای به خط میخی منسوب به (مینوآ) می‌باشد که بین سالهای ۸۱۲ تا ۷۷۸ قبل از میلاد سلطنت داشته‌است. کتیبه مذکور تا سال ۱۸۹۰ موجود بوده‌است. آثار دیگری مانند پلکان‌های سنگی و راهروهای زیرزمینی مشهور به برده کنته کشف گردیده که بر نفوذ و هجوم قوم دیگری بنام وانیها به منطقه دلالت دارد. از دوره مادها نیز آثاری از جمله یک گور بنام فقرهقا (فرهادگاه) بجامانده‌است. بررسی آثار برجای‌مانده از زمانهای دور گذشته، نشانگر این امر است که تمدن و شهرنشینی در این منطقه از دوره مادها بوجود آمده‌است.

مشاهیر

فرهنگی و ادبی: عبدالرحمن شرفکندی معروف به هه ژار، ملا صالح حریق، وفایی، گیو مکریانی، محمدامین شیخ الاسلامی معروف به هیمن،، استاد محمد قاضی و غیره

 


 
پیام تبریک رییس سازمان دامپزشکی کشور به مناسبت فرارسیدن سال نو
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول
حالنا الا احسن الحال


در سال 1389 که توسط رهبر معظم انقلاب اسلامی سال همت مضاعف و کار مضاعف نامیده شد، زحمتکشان عرصه‌های تامین بهداشت و سلامت جمعیت دامی کشور در کنار دیگر خدمتگذاران این مرز و بوم تلاش کردند تا توفیق تامین بهداشت و سلامت غذای مردم را نصیب خود سازند.

اکنون که به روزهای پایانی سال جاری نزدیک می‌شویم با تآسی از فرمان مقام عظمی ولایت، خود را برای تلاشی دو چندان جهت خدمتگزاری در عرصه تامین بهداشت و سلامت جامعه آماده می‌کنیم. جا دارد از تمامی همکاران و دست اندرکاران بخش دامپزشکی در سراسر میهن اسلامییمان تقدیر و تشکر نموده و آرزوی سلامتی و بهروزی را بدرقه راهشان نمایم.

سال1390، با شعار دامپزشکی برای سلامت، دامپزشکی برای غذا و دامپزشکی برای این سیاره  به عنوان سال جهانی دامپزشکی نامگذاری شده است.

 و سازمان دامپزشکی کشور افتخار دارد سال جدید را با همین شعار آغاز و به همت و کار مضاعف خود در راه تامین بهداشت و سلامت جامعه بیفزاید.

بی‌شک توسعه پایدار در پرتو تحمل دشواری‌ها و پایمردی همه متخصصان، اندیشمندان و نیروهای بالنده و جوان و تلاش همگانی در سراسر کشور رقم خواهد خورد.

در پایان با اتکال به خداوند متعال سالی پر بار را شروع می‌کنیم، که امید آن داریم همراه با پیشرفتهای علمی و معنوی همراه باشد، سعادتمندی و توفیقات روزافزون خدمتگزاران شریف عرصه‌های خدمتگذاری در دامپزشکی ایران اسلامی را تحت عنایات و توجهات واسعه امام عصر (عج) و رهنمودهای داهیانه و اندیشمندانه مقام معظم رهبری از درگاه ایزد منان خواهانم.

منبع: روابط‌عمومی سازمان دامپزشکی کشور

 


 
نه ورۆز پیرۆز بێ
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

نه ورۆز جیژنی نه ته وه یی کورد پیرۆز بێ

 

نه ورۆز جیژنی نه ته وه یی کورد پیرۆز بێ

 

نه ورۆز جیژنی نه ته وه یی کورد پیرۆز بێ

 

نه ورۆز جیژنی نه ته وه یی کورد پیرۆز بێ

 

 


 
بیخیال شو
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

یکی زنگ زد گفت فردا چهلم خاله دامادم است اگر توانستید تشریف بیاورید

در دلم گفتم جون خاله هایت اعم از خاله بزرگت –خاله کوچیکه – خاله وسطیه جون دامادهایت اعم از بزرگ و کوچک و چاق و لاغر این یکی را بیخیال شو

ولی جون مادرت

جون پدرت جون مادر خاله ات

جون پدر دامادهایت

مراسم تولد بچه هایت

سالگرد ازدواج خودت

مراسم ختنه سوران عمویت

مراسم بله برون خواهرت

هم

زنگی به ما بزن نه تنها تشریف را با خودم میاورم بلکه خودم هم می ایم

ولی این یکی را بیخیال شو

ما کی میخواهیم نداشته هایمان را با صرف هزینه های سنگین در مراسمات چهلم –سالگرد- دوسالانه پر کنیم

با با 1400 سال قبل یکی ... یکی را  ......  این یکی را من بیخیال شدم چکار داری سرت درد نمیکند دستمال چرا میبندی

بابا میبینی طرف مدتهاست به مادرش سر نزده از ترس زنش

برای اجازه گرفتن از زنش جهت شرکت در تشییع جنازه مادرش کلی وعده و وعید خرید طلا و جواهر به زنش داده ولی در مراسم چهلم جوری شرکت میکند انگار واقعا مادرش برایش مهم بوده البته در همان مجلس از روی همسایه ها خجالت میکشد

 


 
پاسخ به دوستان
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

یکی از دوستان ایمیل فرستاده که در سال 89 این تعداد هنرمند مرحوم شده اند خوب معلوم است عمرشان به دنیا نبوده فوت شده اند ولی ......

در سال اینده حداقل 5 نفر از افرادی که در اینده دکتران دامپزشک بسیار قابلی خواهند شد به دنیا خواهند امد

در سال اینده حداقل 270 نفر از کسانی که هنرپیشه یا بازیگر یا گوینده یا خواننده صدا و سیما و سینما خواهند شد از مادرشان متولد میشوند

در سالی که گذشت حداقل اندی میلیون نفر سوار هواپیما شدند و سالم پیاده شدند و پیشبینی شده است این مقدار در سال جدید بیشتر هم شود

در سال ماضی چندین و چند هزار نفر از جاده های شهری و روستایی عبور کرده و نه با ماشین روبرو نه با الاغ و حتی نه با دوچرخه با هیچکدام  نه تنها تصادف نکردند بلکه همین الان دارند نفس میکشند.و پیش بینی شده است این امار در سال نو بیشتر بیشتر هم شود.

 درسال نو قدری فتیله اخبار ناگوار را پایین بکشیم.

اخر مگر ما کارمند دائره متوفیات هستیم

قدری هم به تولد-گل –زیبایی – عشق و شکوفایی  بیندیشیم

 

 


 
نامه ای به دوست
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

چه سلامی چه علیکی چه مرحبایی

چی شده چرا ایمیل نمیزنی

 مگه چه خبر است

 فکر میکنی چون تورا به یکی از کشورهای پیشرفته و صنعتی غربی اعزام کرده اند  و من را به اسیای میانه پس نباید احوالی بپرسی

 خبری بگیری

  چتی بکنی

 اوویی بزنی

 اخرش که هردویمان به زیر یک اسمان برمیگردیم

فکر میکنی چون تو از C&A خرید میکنی و من از بقال سرکوچه باید طاقچه بالا بگذاری و مثلا موند و کلاست بالا رفته

 با بام جان برای همین وضعیت درام اسیای میانه سالها جوانانی سینه خود را سپر بیخبری کرده بودند چی خیال کردی کاش بدانی چه جوانان رعنایی فدای این رویای مدینه فاضله شدند چه جوانان نازنینی در کنار این دیوار اهنین جان دادند

 و حالا من میبینم ای دل غافل در این دیار خبری نیست که نیست انگار از اول هم خبری نبوده است و انها انزمان کار خوبی کرده بودند که کسی را راه نمیدادند چون اگر راه میدادند پرده بر می افتاد و عیان میشد انچه که نباید میشد

 گیرم که در انجا  در ان کشور صنعتی غربی مردم تمدن بالاتری دارند وشاید عاقلترند  تو را سنه نه

– گیرم که انها وجدان کاری بالاتری دارند تو که نمیتوانی این وجدان کاری را با خودت سوار هواپیما کنی و بیاری این ور اب

وقتی به هم رسیدیم اش همان اش است و کاسه همان کاسه و در بر همان پاشنه ای میچرخد که میچرخید

 پس برای انکه چراغی از بهر تاریکی نگاه داشته باشی و نگویم که از هول حلیم توی دیگ افتاده ای خبری بگیر احوالی بپرس که پرسیدن احوال سنت بزرگان و پاسخ به ان وظیفه کوچکان

 تو سنت خود را بجابیار تامن به واجب خود عمل کنم

ارادتمند شما در قزاقستان


 
غزلی از استاد سخن
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری

و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری

زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری

سپهر با تو چه پهلو زند به غداری

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

به دوستیت وصیت نکرد و دلداری

چو گل لطیف ولیکن حریف او باشی

چو زر عزیز ولیکن به دست اغیاری

به صید کردن دل‌ها چه شوخ و شیرینی

به خیره کشتن تن‌ها چه جلد و عیاری

دلم ربودی و جان می‌دهم به طیبت نفس

که هست راحت درویش در سبکباری

گر افتدت گذری بر وجود کشته عشق

سخن بگوی که در جسم مرده جان آری

گرت ارادت باشد به شورش دل خلق

بشور زلف که در هر خمی دلی داری

چو بت به کعبه نگونسار بر زمین افتد

به پیش قبله رویت بتان فرخاری

دهان پرشکرت را مثل به نقطه زنند

که روی چون قمرت شمسه‌ایست پرگاری

به گرد نقطه سرخت عذار سبز چنان

که نیم دایره‌ای برکشند زنگاری

هزار نامه پیاپی نویسمت که جواب

اگر چه تلخ دهی در سخن شکرباری

ز خلق گوی لطافت تو برده‌ای امروز

به خوبرویی و سعدی به خوب گفتاری

 


 
غزلی از شمس مغربی
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

 

دل به سودای تو بستیم خدا میداند     

     وز مه و مهر گسستیم خدا میداند

ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان   

         ز آرزویت ننشستیم خدا میداند

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست  

       بر همانیم که بستیم خدا میداند

خاستیم از سر شادی وغم هر دو جهان  

        با غمت خوش بنشستیم خدا میداند

دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف  

        روز وشب جز تو نجستیم خدا میداند

دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت  

     آرزومند تو هستیم خدا میداند  


 
لودگی
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

یکی از همکاران صاحب منصب مطلب مردم چه میگویند را با ایمیل برایم ارسال فرموده بود که در وبلاگ اورده ام پشت بندش یکی دیگر از دوستان از سایت ترانه ها عکوس beautiful  womenرا ارسال نموده بودمیخواستم یکی از جوابهای زیر را به ارسال کننده محترم مردم چه میگویند بدهم

الف-پاشودرب اطاقت را ببند و این عکسها را نگاه کن چکارداری مردم چه میگویند تو که قبلا اینجوری نبودی

ب-به جای اینکه گوش به حرف مردم دهی یواشکی این عکسها را نگاه کن و بعد انها را حذف و deletو نابود کن هم از دسکتاب و هم از سطل اشغال لب تابت

ج-اگر یکی از صاحبان عکسها را داشتیم چه باک از اینکه مردم چه میگویند

د- در دروازه را میشود بست ولی در دهان مردم را نمیشود بست

ه-اگر گوش به حرف مردم نمیدادی تاحالا یکی از اینها را داشتی

از ترس هیچکدام از جوابها را ندادم و عکوس را بعد از تماشا حذف کردم گاهی وقتها ترس ناجیست-سلامت باشید


 
مناظره دکتران دامپزشک پیشکسوت کلینسین و داروخانه در وبلاگ بنده
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

a.

 

 

 

 

جناب اقای دکتر باقرزاده در زیر یکی از عناوین وبلاگ بنده   در 21 بهمن 89  حقیر را مورد خطاب قرار داده و چنین اظهار نظر فرموده اند

 

دکتر باقرزاده٧:۱٧ ب.ظ - پنجشنبه، ٢۱ بهمن ۱۳۸٩

دکتر سلام خسته نباشی
مطلب جالبی بود اما باید برای این مطلب چاشنی تجربه و توشه رکتال فراوان را افزود تا مفید باشد . متاسفانه بسیاری از همکاران در تشخیص ابستنی تبحر کافی ندارند و خسارات جبران ناپذیری را به دامداران وارد می کنند.

 

جناب اقای دکتر شفق نژاد  یکماه بعد در زیر همان عنوان  بنده نوازی فرموده و مرقوم داشته اند

 

شفق نژاد۴:۵٩ ب.ظ - دوشنبه، ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

عرض سلام و خسته نباشید خدمت جناب آقای دکتر قهرمانی. ضمن تشکر بابت وبلاگ خوبتان از جناب آقای دکتر باقرزاده خواهش می کنم مدتی کار داروخانه را کنار بگذارند و وارد امور کلینیکی شوند آنوقت مشخص می شود که چند مرده حلاجند. ضمنا" خدمت ایشان هم عرض سلام دارم.

 

بنده هم به ترتیب زیر به خدمت جناب اقای دکتر شفق نژاد معروض نموده ام

 

 

پاسخ: با سلام انجوری که بنده رصد کرده ام ایشان مدت مدیدیست به کلنسینهای محترم مشاوره میدهند و کار و بارشان هم گویا  حسابی سکه است

دکتر قهرمانی - ٢۳/۱٢/۱۳۸٩ - ٧:۵۸ ب.ظ

 

 

در اینجا لازم است جناب اقای دکتر باقرزاده پاسخی جهت تنویر افکار عنایت فرمایند


 
آن سالها
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

ابانماه سال 1364 بعنوان کارشناس در یکی از شهرستانها به استخدام دولتی دامپزشکی درامدم تجربه عملیم دروس درمانگاهی در دانشگاه و سه ماه کاراموزی و دوسال خدمت سربازی در دامداری بود هفته اول کاری خیلی بسختی گذشت مراجعین متعددی در روز داشتم اکثرشان دارو برای معالجه بیماری طبقه در گله های گاو میخواستند بجوری که در جلودرب دفتر کارم از ساعت 9 تا 13 که زمان حضور مینی بوسهای خط روستایی در شهر بود صف طویلی از دامداران می ایستادند دارو هم که مشخص بود گلیسرین یده و نمک سماق یا سرکه یا ماست ترش یا جوش شیرین  برای دهان و اسپری انتی بیوتیک و ..... برای ضایعات سمها بعنوان کمک به بهبودی دامها . کارم شده بود نوشتن این داروها روی برگ نسخه به زبان شیرین فارسی چون نسخه خوانهای محترم انگلیسی خوان نبودند زمان گفتن برادر برادر بود بجای اقا و هنوز تعرفه باب نشده بود و نسخه نویسی رایگان در اداره نوشته میشد –از شبکه دامپزشکی واداره کل دامپزشکی خبری نبود ما خودمان را اداره معرفی میکردیم ولی برادران محترم اداره کشاورزی که فیشهای حقوقی ماهانه مارا میدادند واحد دامپزشکی خطاب میکردند-در کل استان درمانگاه دامپزشکی یا بیمارستان یا مطب یا مرکز مایه کوبی وجود نداشت


 
مستوره ی کوردستانی
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

گرفتارم به نازی چاوه کانی مه ستی فه تتانت
بریندارم به تیری سینه سوزی نیشی موژگانت
به تالی په رچه می ئه گریجه کانت غاره تت کردم
دلیکم بوو ئه ویشت خسته نا و چاهی زه نه خدانت
به قوربان! عاشقان ئه مرو هه مووها تونه پابوست
منیش هاتم بفه ر مو بمکوژن بمکه ن به قوربانت
ته شه ککور واجیبه بومن ئه گه و بمرم به زه خمی تو
به شه رطی کفنه که م بد رووی به تای زولفی په ریشانت
له کوشتن گه رده نت ئا زاد ده که م خوت بتیه سه رقه برم
که روژی جومعه بم نیژی له لای نه عشی شه هیدانت
ئه توئه مرو له مولکی دلبه ری دا نا دره ی ده هری
به ره سمی به نده گی «مه ستوره» واهاتووته دیوانت


 
یک درد مشترک
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

همکار ارجمندی ایمیل زیر را برایم ارسال فرموده درد مشترکیست با اجازه مشارالیه چون به دلم نشسته انرا می اورم

 

 

مردم چه میگویند؟  

  می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی،

 پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

 مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟

 می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان.

مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...

مادرم گفت: مردم چه می گویند؟  به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...

گفت: مردم چه می گویند؟   با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم.

 گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ 

  می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم.

پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...

گفتند: مردم چه می گویند؟   می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم.

 مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ 

  اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی.

 همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟! گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟  

 می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟   بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی.

 پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟ 

  می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

 دخترم گفت: چه شده؟... گفت: مردم چه می گویند؟   مُردم   برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟ 

  از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند.

 اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!..

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.  

   حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟  

   مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،

لحظه ای نگران من نیستند

 


 
باز هوای وطنم ارزوست
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

در طول عمرم تاکنون با افراد زیادی نشست و برخاست داشته ام از هر قوم و قبیله  عرب و عجم -ترکمن و بلوچ شمالی و جنوبی –وزیر و وکیل    چادرنشین و یکجانشین و خوش نشین و کپرنشین حتی با فردی همصحبت شده ام که تاکنون به شهرنیامده است و یا مردی که زدن ادکلن به صورت را کاری مردانه نمیداند ولی وجه مشترک تمام این افراد حتی عامیترینش در ایران ان افرادی که برخورد کرده ام باهوشتر تیزتر و زرنگتر وداناتر از قومیست که حالادر دیارغربت دربینشان زندگی میکنم مردمان سرزمین من بسیار باهوشتر و داناتر از اینها هستند اصلا قابل مقایسه نیست زنان و مردان سرزمین من بسیار درک بالاتری دارند – این قوم  اب دارند به فراوانی ولی برای پاکی و طهارت از ان استفاده نمیکنند پوشاک دارند و لی با ان خودرا نمیپوشانند- قاشق دارند ولی برای کشیدن غذااز وسط سفره هرکس از قاشقی که به دهان برده استفاده میکند دریغ از قاشقی که در ظرف غذای وسط سفره بگذارند- برای این است که

مردمان

سرزمین

 من

 شایسته ترینند

 


 
دامپزشک کورد قابل دستیابی نیست
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

مدتیست که خودم هم نمیتوانم وبلاگ دیگرم را به نام دامپزشک کورد با ادرس زیر بازکنم

ghahramana.blogspot.com

 


 
اولین ها
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

اولین روزی که به دنیا امدم یادم نیست

اولین روزی که عکسم را گرفتند در سن 5 سالگی بود که عکاس به خانه مان امد و یک عکس خانوادگی گرفت به واسطه عجله ای که نمیدانم چرا پیش امده بود زیر پیراهنم را بالای پیراهنم پوشیده بودم

اولین روزی که میخواستم به مدرسه برای ثبت نام بروم راهم ندادند چون تا سن 6 سالگی چند روزی کم داشتم چند روز بعد با واسطه حل شد

اولین روزی که وارد کلاس اول ابتدایی شدم جزییاتش یادم نمانده چون سواد نداشتم تا یادداشت کنم

اولین روزی که یک پاکت نامه گرفتم یادم نمیرود انرا به خانه بردم و روز بعد به همان صورت دربسته برگرداندم چون در خانه کسی سواد نداشت که انرا بخواند و بعد یعنی بعد از دریافت سیلی از ناظم مدرسه فهمیدم که باید 5 تومان در پاکت به مدرسه بعنوان اعانه برمیگرداندم .

اولین سیلی که از یک پزشک دریافت کردم وقتی بود که اوریون گرفته بودم و از مدرسه من را به اداره بهداشت برای معاینه فرستادند پزشک میگفت با این وضعیت نباید به مدرسه میرفتم

اولین باری که خریدکردم ده شاهی معادل نیم ریال دادم و یک کیلو برف خریدم ودر داخل دستمال به خانه بردم تابستان بود .

اولین گلی که دریافت کردم از دختر همسایه بود گلی زرد که نقل ان برای دوستانم باعث انبساط خاطر شد

اولین روزنامه ای که خریدم روزنامه کیهان بود قیمتش هم یک یا دوریال بود انزمان از کیهان خوشم می امد

اولین هفته نامه ای که خواندم کیهان بچه ها بود

اولین ماهنامه ای که خواندم ماهنامه توفیق بود که عینکهای سه بعدی داشت

اولین سالنامه ای که خواندم سالنامه دنیا بود

اولین مطبوعات خارجی که خریدم مجله تایم بود به قیمت هفت تومان چیزی از ان نفهمیدم فقط از عکسهایش چیزهایی دستگیرم شد البته بسیار بیشتر از هفت تومان با ان پز دادم

اولین کتابی که از ادبیات خارجی خواندم کتاب خاک خوب نویسنده امریکایی پرل س باک بود

اولین کتابی که در ادبیات فارسی خواندم یکی از کتابهای ارونقی کرمانی به نام گلین بود

اولین باری که به کتابخانه عمومی شهر رفتم به همراه یکی از همکلاسیها بود که چون پول نداشتند تا بخاری روشن کنند عصرها تا جمع شدن کلیه افراد خانواده اش به کتابخانه گرم شهر میرفت.

اولین باری که سوار اتوبوس خط واحد شدم مسیر میدان شهر تا دانشگاه بود یک بلیط یک ریالی قبل از پیاده شدن به راننده دادم-

 

 

 

 


 
تلما
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

تلما

مطلب زیر را بعنوان خاطرات یک دانشجوی سابق دامپزشکی  عینا به نقل از سایت بسیار وزین  و صمیمی تلما متعلق به سرکارارجمند خانم دکتر کیمیا ملکی شاعره معاصر  که انشاا.... روزی سروده هایش  یاداور فروغ – سیمین- مستوره   یا پروین باشد با ادرس http;//www.vet74.blogfa.com  نقل میکنم

 

دوستان خوبم همکار گرانقدری این متن را برای من ارسال فرمودند و از آنجائیکه عنوان نکردند اجازه دارم نامشان را بنویسم من به احترامشان نامشان را قید نمی کنم در صورتیکه صلاح دانستند برای من میفرمایند من نیز نام شریفشان را درج می کنم و از همین جا به دوستان مهربانی چون شما افتخار می کنم و خدای را شاکرم که با وجود مسافت 20 ساعته تا ارومیه همکلاسی شما عزیزان بودم.

خانم دکتر به شما حسودیم میشود

وقتی میشنوم که شما در زمان دانشجویی با دیگر دانشجویان  دختر و پسرهمکلاسی دامپزشکی به کوه رفته اید به شما حسودیم میشود زمانی که ما دانشجوی دامپزشکی بودیم در یک ورودی سی نفری فقط یک نفر دختر بود که ایشان هم بعد از یکسال از تنهایی تغییر رشته داد و به رشته ای کارشناسی که انزمان لیسانس میگفتند رفت که تنها دختر کلاس نباشد دو ورودی بعد از ما هم همین وضعیت را داشتند از نظر تعداد کم دانشجوی دختر فقط دو نفر از دختر خانمهای دانشجوی دامپزشکی مقاطع پایینتر از بنده از ترس جو سنگین انزمان به سایه دو نفر از همکلاسیهای پسر پناه بردند البته بعد از اجرای کامل و تام و تمام نکاح و ازدواج و عقد و مراسمات مربوطه – این از زمانی که دانشجو بودم –زمانی هم که دانشجوداشتم –هرموقع که کلاس من دیرتر از دیگر رشته ها تمام میشد دانشجوی پسری در کلاس من بود که هر موقع از پنجره کلاس میدید که در حیاط پسری با دختری حرف میزند مانند فنر یا قورباغه از جا میجهید کلاس را ترک و با انها دعوا میکرد – ولی حالا مثل اینکه وضعیت خیلی عوض شده هم برای دانشجویان و هم برای استادان – بطوریکه استادان  مردی که زمان دانشجوییشان در تابستان هم اورکت و پیراهن یقه و استین بسته میپوشیدند حالا که استاد شده اند پیراهنی میپوشند که نه تنها استینش کوتاه است بلکه از ارنج دست تا نوک انگشتان دستشان  کاملا لخت لخت است

اگر مصلحت دانستید بعد از هرگونه ویرایش در وبلاگ زیبایتان قرار دهید.

پایان نقل قول


 
برگ افتاد
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

در شیمکنت قزاقستان هستم در خیابان غنی الایف خانه ای سه اطاقه با هال و آشپزخانه در سر خیابان در اختیار دارم که دونبش است یکطرف ان به خیابان و طرف دیگر ان به محوطه ای مشجر باز میشود دوماهی است ساکنم

از پنجره اطاقی که شبها میخوابم وقتی بیرون را نگاه میکنم درخت تنومندی را میبینم به ارتفاع بیش از ده متر که شاخه های زیادی دارد برگهای کوچک خشکی هم بر روی ان خشکیده اند از روزهای اول یک برگ بسیار کوچک بر روی یکی از شاخه ها توجهم را جلب کرد به مویی بند بود و با هر باد یا نسیمی تکان میخورد هر روز انرا در نظر داشتم و متعجب که چرا نمی افتد و همچنان اویزان است دیروز بعد از مدتی حدود یک و نیم ماه اراده خداوندی بر این قرار گرفت که این برگ به زمین بیفتد تا من او را نبینم و دلتنگش شوم جایش بر روی ان شاخه کاملا خالیست انگار درخت تنومند چیزی کم دارد گویا خود درخت هم فهمیده که برگ خشکیده ای را که مونس من بود از دست داده است و ان علاقه ای که من به ان درخت داشتم کم شده است

تا اراده ذات احدیت نباشد یک برگ زرد خشکیده کوچک نمیتواند مدت چندین و چند روز بر درخت بماند و وقتی مشیت الهی بر این قرار گرفت که بیفتد می افتد سبحان ا...


 
بیاتاقدر یکدیگربدانیم
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

دوماه از اقامت من در قزاقستان گذشته دیشب که با خانمم از طریق اوو صحبت میکردم میگفت وقتی بعد از بدرقه من از ترمینال به خانه برگشته تازه فهمیده که نبود من یعنی چه و به قول خودش به عظمت فاجعه پی برده است

 

 

فاجعه چیست فاجعه همین لحظاتیست که با همیم ولی درک نمیکنیم – یکبار در یک برنامه تلویزیونی که سالها پیش از شبکه چهار روزهای پنجشنبه پخش میشد سخنران میگفت انسان موجودی اجتماعیست بطوریکه اگر انسانی را در یک جزیره به تنهایی رها کنند و تمام نیازمندیهای مادی او را از هر نظر تامین کنند ولی همدمی نداشته باشد و انسان دیگری پیشش نباشد بعد از مدتی درخواست بازگشت به میان جامعه منهای ان رفاه کامل جزیره را میکند – باید قبول کنیم که همه به هم نیاز داریم – همه افراد به همه افراد نیاز دارند

ای زنی که با شوهرت قهری و وظایف همسری خود را انجام نمیدهی بدان که به خودت ظلم کرده ای

ای شوهری که بلد نیستی مدیریت کنی و میزان ترازو را مابین زنت و مادرت نگه داری بدان به خودت-مادرت- و زنت ظلم کرده ای

ای برادر یا خواهری که با دیگر فرزند والدینت قهری بدان که این لحظات را که ارتباطت قطع شده است به حساب عمرت مینویسند.

ای رئیس اداره که برای نگهداری پستت که میدانی لیاقتش را نداری کارشناس همکارت را به زحمت می اندازی بدان که قدر ندانسته ای

ای برادری که با هزاران ترفند ناثواب حق برادر و خواهران صغیر و کبیرت را نمیدهی ایا نمیدانی اولا فرصت حضور ارام در کنارشان را از دست داده ای و دوما با این مال حرام که به خانه برده ای دخترت غیر اجتماعی پرورش مییابد پسرت روانی و غشی میشود پسر دیگرت حریص میشود زنت مرض قند یا نمک یا کلسیم میگیرد عروست فراری میشود

 

یک زمان میبینیم فرصت رفته و ما از هم غافل بوده ایم

 

بیا  تا  قدر  یکدیگر  بدانیم
که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند
سگی  بگذار  ما هم  مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هوالله
چرا در عشق یکدیگر نخوانیم

غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را  چرا  از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا  مرده  پرست   و   خصم  جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر  از  غمت در امتحانیم

کنون پندار  مردم   آشتی  کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده اکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

 

وقتی عزیزی را از دست میدهیم چرا خیلی ناراحتیم او که از دست نرفته او به خداپیوسته این ماییم که او را از دست داده ایم  پس چرا وقتی هست قدرش را ندانستیم . بدترین چیزی که در دنیا وجود دارد رفتن سر قبر کسیست که به او ظلم کرده ایم


 
گشتی در شیمکنت
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

امروزسه شنبه 2011-03-08برابر با 17 اسفندماه 1389 هجری شمسی است ادارات دولتی و شرکتها بعلت  یکصدمین سالروز جهانی زن تعطیل و خیابان ها شلوغ است – هوامطبوعست میتوان کلاه از سر برداشت و شال گردن را در جیب گذاشت و دکمه های پالتو را یواشکی بازکرد – به خیابان میروم تا قدمی بزنم به جلو مرکز خرید مگاسنتر که چندین طبقه است و در طبقه سوم سالن سینما ودر طبقه دوم شهربازی کودکان و در طبقه اول فروشگاه بزرگ مواد غذایی دارد میرسم جلو ان کاملا شلوغ و پرجمعیت است تعداد زیادی دختر و پسر ایستاده اند بعضی تنها و بعضی جفت جفت و تعدادی هم دوسه نفره – در روی سه نیمکت محوطه چندین نفر نشسته اند به گوشه ای میروم و می لیستم چون در اینجا کسی نیست که من را بشناسد و به هوای سن جایش را در نیمکت به من تعارف کندبه نرده فلزی پلکان کنار محوطه تکیه میدهم و سیر افاق و انفس میکنم ناگهان صدای گوشخراش کامیونی بوق زنان می اید با فشار به طرفین خیابان اب پخش میکند عده ای خیس و گلی هم میشوند او میرود در طرف دیگر خیابان هم کامیون دیگری کف کناری خیابان را میروبد لابد این دودر طرفین هماهنگند یکی میروبد ودیگری میشورد ولی اگر اینکار را شب انجام میداد بهتر بود و ادمهای کمتری خاکی یا خیس میشدند – از این که بگذریم افراد زیادی از جماعت اناث را میبینم که با شاخه ای گل پلاستیکی یا طبیعی یا راه میروند یا منتظرند که انرا به کسی تقدیم کنند اینجاهم سر من بیکلاه میماند حالا بماند سرمن مذتهاست بیکلاه است.- لباس یکصد نفر از خانمهای خیابان را اگر باهم جمع کنید یک دست لباس کوردی مادر من نمیشود از نظر میزان پارچه موجود در ان – در هر صورت این نوع لباس پوشیدن در ممالک خارجه شاید نوعی فرهنگ باشد شاید هم بیفرهنگی-چون در این مدت دوماه اقامت در خیابان درویش ندیده ام پس لاجرم چشمانم را هرازچندگاهی درویش میکنم – در فاصله ده متری من چهارراهیست که چراغهای راهنمایی ان بیوقفه کار میکنند و مردم هم عموما رعایت میکنند ودر زمان سبزبودن چراغ عابر پیاده از محل خط کشی عبور میکنند – موزیک ملایمی از بلندگوی مرکز خرید پخش میشود در دوردست تابلوی نئونی میدرخشد یادش بخیر اولین تابلوی نئونی که در عمرم دیدم مربوط به تبلیغات روغن نباتی بود – همان روغن نباتی هایی که وقتی یک قوطی از انرا میخریدیم با اکراه انرا به خانه میبردیم که کسی در راه نبیندمان- سلامت باشید


 
ناله ی جدایی
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

با درود به روان پاک شاعر توانا هیمن و خواننده خوش صدا حمه جزا که ناله ی جدایی را به نیکی سروده و خوانده اند

 

 

ناله ی جــــــــــــــــودایی.......

ساقیا ! وا باده‌وه‌، وا باده‌وه‌
ڕوو له‌ لای من که‌ به‌ جامی باده‌وه‌

موشته‌ری وه‌ک من له‌ مه‌یخانێ که‌من
زۆربه‌یان شاد و به‌ که‌یف و بێ خه‌من

مه‌ی حه‌رامه‌ بۆ سه‌هه‌نده‌ و بێ خه‌مان
مه‌ستی بێ خه‌م بۆچی بگرن ئیخه‌مان ؟

ئه‌م شه‌رابه‌ تاڵه‌ ده‌رمانی خه‌مه‌
لێی حه‌رام بێ ئه‌و که‌سه‌ی ده‌ردی که‌مه‌

ئه‌م شه‌رابه‌ ئاڵه‌ بۆ بێ ده‌رد نی یه‌
لێی حه‌رام بێ ئه‌و که‌سه‌ی ڕه‌نگ زه‌رد نی یه‌

بۆ که‌سێکه‌ مه‌ی ، چزیلکی پێوه‌ نێ
بۆچی ملهوڕ لێره‌ بینی پێوه‌ نێ ؟!

بۆ که‌سێکه‌ مه‌ی : که‌ ده‌ردی کارییه‌
بێ خه‌مێک بیخواته‌وه‌ ، زۆردارییه‌

بۆ که‌سێکه‌ مه‌ی : دڵی پڕ بێ له‌ داخ
بۆچی لێی بخواته‌وه‌ به‌رزه‌ ده‌ماخ ؟!

ئه‌و که‌سه‌ی بێ که‌س نییه‌ و خانه‌ خه‌راپ
ده‌ک به‌ ژاری ماری بێ باده‌ و شه‌راب !

ئه‌و که‌سه‌ی نه‌یچێشتووه‌ ده‌ردی ژیان ؛
ئه‌و که‌سه‌ی نه‌یدیوه‌ ئێش و برک و ژان ،

ئه‌و که‌سه‌ی نه‌کرا نیشانه‌ی تیری خه‌م ،
شانی دانه‌خزا له‌بن باری سته‌م ،

ئه‌و که‌سه‌ی هه‌ستی به‌ زۆرداری نه‌کرد ،
تیخی زۆرداری برینداری نه‌کرد ،

ئه‌و که‌سه‌ی ده‌ستی له‌ ئه‌وکێ به‌ر درا ،
ئه‌و که‌سه‌ی دوژمن له‌ ماڵی ده‌رکرا ،

ئه‌و که‌سه‌ی نه‌یبینی هاتی دوژمنی ،
نیری یه‌خسیری له‌ ئه‌ستۆ داڕنی ،

ئه‌و که‌سه‌ی هێنده‌ نه‌بوو زویر و زگار ،
وا نه‌که‌وته‌ به‌ر چه‌پۆکی ڕۆژگار ،

ئه‌و که‌سه‌ی نه‌یهاڕی به‌رداشی زه‌مان ،
ئه‌و که‌سه‌ی « زیڕه‌ی نه‌گه‌ییه‌ ئامان » « له‌ فۆلکلۆره‌وه‌ وه‌رگیراوه‌

ئه‌و که‌سه‌ی دووریی عه‌زیزانی نه‌دی ،
تیر و تانه‌ی بێ ته‌میزانی نه‌دی ،

تۆزی به‌دبه‌ختی له‌ سه‌ر شانی نه‌نیشت ،
لێی نه‌گیرا ده‌ور و پشت و چوار ته‌نیشت ،



بۆ ده‌بێ بێت و بکا مه‌یخانه‌ ته‌نگ ؟!
شوێنی دیکه‌ زۆره‌ بۆ گاڵته‌ و جه‌فه‌نگ ..

ئه‌و کوڕه‌ی هێشتا له‌ ژوانێ ڕێی هه‌یه‌ ،
سه‌یره‌ زۆر سه‌یره‌ که‌ ئالووده‌ی مه‌یه‌ .

ئه‌و که‌سه‌ی ڕاوی نه‌نێن لێره‌ و له‌وێ ،
ئه‌و کوڕه‌ی ماچی کچانی ده‌س که‌وێ ،

ئه‌و کوڕه‌ی دۆی داوه‌تێ ده‌ستی ده‌نێ ،
بێته‌ ئێره‌ چۆنه‌ هه‌ی دێی ناکه‌نێ !

ئه‌و که‌سه‌ی « ده‌ستی له‌ مه‌مکان گیر ببێ » « له‌ فۆلکلۆره‌وه‌ وه‌رگیراوه‌ . »
ئه‌و که‌سه‌ی « تفڵی دڵی بۆ ژیر ببێ » ، « له‌ فۆلکلۆره‌وه‌ وه‌رگیراوه‌ . »

ئه‌و که‌سه‌ی په‌نجۆڵه‌ بکوشێ جار و بار ،
ئه‌و که‌سه‌ی ده‌ستی بگاته‌ گه‌ردنی یار ،

ئه‌و که‌سه‌ی ڕامووسێ کوڵمه‌ی تاس و لووس ،
ئه‌و که‌سه‌ی تێی هه‌ڵنه‌دابێ چاره‌نووس ،

ئه‌و که‌سه‌ی بمژێ خوناوه‌ی گه‌رده‌نێ ،
کوفره‌ یه‌ک قه‌تره‌ شه‌رابی گه‌ر ده‌نێ ..

ئه‌و که‌سه‌ی ئاسووده‌ و خۆش ڕایبوارد ،
قه‌ت خه‌می یه‌خسیر و کۆیلانی نه‌خوارد ،



یه‌ک له‌ ماڵێ چاوڕێی بێ بێته‌وه‌،
ده‌رکی نێو ماڵێکی لێ بکرێته‌وه‌ ،

خه‌م ڕه‌وێنێک گوێ بداته‌ ڕازی ئه‌و ،
نازه‌نینێک بێ بکێشێ نازی ئه‌و ،

بگرێ په‌نجه‌ی نه‌رم و نۆڵی ناسکێ ،
بۆی کرابێته‌ سه‌رینێ، باسکێ ،

هه‌یبێ هێز و گورد و تین و تاو و گوڕ
ڕۆژگاری ڕه‌ش نه‌بێ، به‌ختی مگوڕ ،

ئه‌و که‌سه‌ جێگای له‌ مه‌یخانێ نی یه‌ .
ئه‌و که‌سه‌ باده‌ و شه‌رابی بۆ چی یه‌ ؟!

ساقیا ، وا وه‌رگه‌ڕێ ، وا وه‌رگه‌ڕێ !
ڕوو له‌ لای من که‌، مه‌چۆ بۆ سه‌رپه‌ڕێ ..

له‌نگه‌رێ بگره‌ ، مه‌به‌ وا به‌رزه‌ فڕ
بێنه‌ بۆمن ، بێنه‌ بۆمن ، جامی پڕ

مه‌ی حه‌ڵاڵه‌ بۆ منی وێرانه‌ ماڵ
بۆ منی سه‌رگه‌شته‌ وو ڕووت و ڕه‌جاڵ

بۆ منی بابرده‌ڵه‌ی گرده‌نشین
بۆ منی دڵ پڕ له‌ ناسۆر و برین



بۆ منی ئاواره‌ وو دووره‌ وه‌ته‌ن
بولبولی بێ به‌ش له‌ گوڵزار و چه‌مه‌ن

په‌ڕ وه‌ریوی، باڵ شکاوی، ده‌نگ بڕاو
بێ بژیوی، به‌ش خوراوی ، ده‌رکراو

پیری زورهانی ، که‌نفتی، ده‌ربه‌ده‌ر
دیده‌سووری ، دڵ مه‌کۆی ده‌رد و که‌سه‌ر

داته‌پیوی، بێ په‌سیوی بێ قه‌رار
بێ که‌سی ، ده‌سته‌شکاوی ، کۆڵه‌وار

لێوبه‌باری، ده‌رده‌داری، ڕه‌نجه‌ڕۆ
شاعیری جوانی په‌رستی دڵ به‌ سۆ ..

ساقیا ! بۆ کوێ ده‌چی ، بۆ کوێ ده‌چی ؟
تۆش له‌ به‌ر ئه‌و ملهوڕانه‌ ملکه‌چی ؟

تۆش به‌ ڕه‌نگ و بۆی ئه‌وان خواردت فریو ؟
چاوی تۆشی هه‌ڵفریواند زێڕ و زیو

تۆش ده‌گوڕیه‌وه‌ ده‌گه‌ڵ گه‌وهه‌ر هونه‌ر ؟
که‌نگێ گه‌وهه‌ر جوانی کردن به‌خته‌وه‌ !

زێڕ به‌ڵایه‌، بێ وه‌فایه‌ ده‌وڵه‌مه‌ند
هه‌ر هونه‌ر نه‌مره‌، هونه‌روه‌ر مه‌رد و ڕه‌ند



«
چڵکی ده‌سته‌ ماڵی دنیا» وه‌ک ده‌ڵێن « له‌ فۆلکلۆره‌وه‌ وه‌رگیراوه‌ . »
ماڵ په‌رست په‌یمان شکێنه‌ و بێ به‌ڵێن

قه‌دری جوانی کوا ده‌زانێ ماڵ په‌رست !
جوان په‌رسته‌ پیری خاوه‌ن زه‌وق و هه‌ست

نا مه‌چۆ ، جوانێ مه‌چۆ ، واوه‌ مه‌چۆ !
تۆ فریوی زێڕ و زیوی وان مه‌خۆ !

ئه‌و هه‌وه‌سبازانه‌ جێی متمانه‌ نین
هه‌ر ده‌زانن گوڵ چنین و به‌ی ڕنین

وا وه‌ره‌، ده‌ی وا وه‌ره‌ ، نێزیک به‌ لێم
بمده‌یه‌ مه‌ی ، بمده‌یه‌ مه‌ی تا ده‌ڵێم :

«
مست مستم ساقیا، دستم بگیر !
تا نیفتادم زپا دستم بگیر » « نیوه‌ی ئه‌م به‌یته‌، هی شاعیرێکی فارسه‌ و نیوه‌ی تری هی مه‌ولانا جه‌لاله‌دین مه‌وله‌ویی به‌لخی یه‌
جا که‌ سه‌رخۆش بووم به‌ ده‌نگێکی نه‌وی
بۆت ده‌ڵێم ئه‌و شیعره‌ به‌رزه‌ی (مه‌وله‌وی)

«
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدائیها شکایت میکند »
«
ئه‌م به‌یته‌ ، هی مه‌ولانا جه‌لاله‌دینی مه‌وله‌ویی به‌لخی یه‌
گوێم ده‌یه‌ ئه‌ی دیده‌ مه‌ستی قیت و قۆز !
تا بناڵێنم وه‌کوو بلوێر به‌سۆز

نابێ قه‌ت ناڵه‌ی جودایی بێ ئه‌سه‌ر
جا چ نه‌ی بیکا چ پیاوی ده‌ربه‌ده‌ر

بۆیه‌ ناڵه‌م تێکه‌ڵی نه‌ی کردووه‌
شیوه‌نێکم پێیه‌ نه‌ی نه‌یکردووه‌

لێم گه‌ڕێ با ده‌ربڕم سۆزی ده‌روون
لێم گه‌ڕێ با هه‌ڵوه‌رێنم ئه‌شکی ڕوون

شیوه‌نی من شیوه‌نی ئینسانی یه‌
بانگی ئازادی و گرۆی یه‌کسانی یه‌

شیوه‌نی من شینی کوردی بێ به‌شه‌
ئه‌و گه‌له‌ی حاشا ده‌که‌ن لێی و، هه‌شه‌

با له‌ زارم بێته‌ ده‌ر پشکۆی شیعر
با فراوان تر بکه‌م ئاسۆی شیعر

پارچه‌ گۆشتێکه‌ دڵی من، ڕوو نییه‌
ناڵه‌ ناڵی من دره‌نگه‌ ، زوو نییه‌

ده‌ردی دووری .. ده‌ردی دووری کوشتمی
ده‌ردی وشیاری و سه‌بووری کوشتمی

یادی یاران و وڵاتم ڕۆژ و شه‌و
لێی حه‌رام کردم قه‌رار و خورد و خه‌و

خه‌م ڕه‌وێنێک لێره‌ من ناکه‌م به‌دی
چۆن په‌نا بۆ مه‌ی نه‌به‌م ساقی! ئه‌دی!؟



نابینم خاک و وڵات و شاری خۆم
نابینم ناسیاو و دۆست و یاری خۆم

ڕوو له‌ هه‌ر لایه‌ک ده‌که‌م نامۆیه‌ بۆم
نابینم جێ ژوان و که‌ونه‌ لانی خۆم

شه‌و ده‌کێشم شه‌ونخوونی و بێ خه‌وی
ڕۆژ ده‌چێژم ده‌رد و داخی بێ ئه‌وی

چۆن نه‌ناڵێ ئه‌و دڵه‌ی پڕ هه‌ستی من ؟!
چۆن له‌ ئه‌ژنۆ ببنه‌وه‌ دوو ده‌ستی من ؟!

چۆن نه‌ناڵێ ئه‌و دڵه‌ ئه‌نگاوته‌یه‌ ؟!
به‌رد له‌ به‌ردی بێته‌وه‌ ده‌نگی هه‌یه‌

ژانی ناسۆری جوداییم چێشتووه‌
هه‌رچی خۆشم ویستووه‌ جێم هێشتووه‌

هه‌ڵبڕاوم من له‌ یاری نازه‌نین
ده‌رکراوم من له‌ خاکی دڵنشین

بوومه‌ ئاواره‌ و په‌ڕیوه‌ دوور وڵات
که‌وتمه‌ نێو ورده‌ داوی ڕێی نه‌جات

به‌کره‌ شۆفاره‌ ئه‌وه‌ی مووخه‌ی چنیم
زێی مه‌م و زینان وڵاتی لێ ته‌نیم



که‌وتمه‌ نێو چاڵی دیلی وه‌ک (مه‌م)ێ
(
یایه‌ زین) له‌ کوێیه‌ هاواری که‌مێ !

کوا (قه‌ره‌ تاژدین) ، (چه‌کۆ) و (عرفۆ) له‌ کوێن؟!
بێنه‌ هانام وه‌ک پڵینگی چه‌نگ به‌خوێن.


(
لاس)ه‌ شۆڕێک بووم غه‌نیمی دوژمنان
ئێسته‌ ئه‌نگواوم به‌ تیری چڵکنان

وام به‌ ته‌نیایی له‌ نێو خوێناو شه‌ڵاڵ
کوانێ عێل و کوانێ (خانزاد) و (خه‌زاڵ) ؟!

زۆر له‌مێژه‌ ناره‌ناری منی نه‌بیست
هه‌روه‌کوو (شه‌مزین)، (شه‌میله‌)ی خۆش ده‌ویست

وه‌ک (سیامه‌ند)ێ له‌ چۆڵ و به‌نده‌نێ
جه‌رگی له‌ت کردووم په‌لی داره‌ به‌نێ

شه‌تڵی جواناوم منی سارده‌ برین
کوا (خه‌ج)م تا بۆم بگێڕێ گه‌رمه‌ شین ؟!

مانگی «کانوونێ به‌ چلوان ده‌رکرام » « ئه‌م تاکه‌ ، له‌‌ به‌یتی برایمۆک وه‌رگیراوه‌
وه‌ک (برایم) له‌و وڵاته‌ ڕاونرام

کوا (په‌ریخان) به‌ند و باوم بۆ بڵێ ؟!
بۆ نه‌سووتێم نه‌بمه‌ پۆلووی سه‌ر کڵێ ؟!

ئه‌و له‌ زۆزان، من له‌ ئارانێ ده‌ژیم
کێ ده‌ڵێ ئه‌منیش (وه‌لی دێوانه‌ ) نیم ؟!

کورده‌واری ، ئه‌ی وڵاته‌ جوانه‌که‌م !
ڕۆڵه‌که‌م ! خێزانه‌که‌م ! باوانه‌که‌م !

ئه‌ی ئه‌وانه‌ی قه‌ت له‌ بیرم ناچنه‌وه‌
ئێسته‌ بم بینن ئه‌رێ ده‌مناسنه‌وه‌ ؟

ڕۆژگار هاڕیومی وه‌ک ئه‌سپۆنی ورد
هێز و توانای لێ بڕیوم ده‌ردهکورد

بوومه‌ گه‌پچاڕ و ده‌کا گاڵته‌ به‌ من
ئه‌و ڕمووزنه‌ی زه‌نده‌قی چوو بوو له‌ من

ئه‌ی ڕه‌فیقان، ئه‌ی عه‌زیزانی وڵات !
ئه‌ی برای هاوسه‌نگه‌ری جه‌رگه‌ی خه‌بات !

گه‌ر ده‌ناڵێنم ، ئه‌من په‌ک که‌وته‌ نیم
تێده‌کۆشم بۆ وه‌سڵ تاکوو ده‌ژیم

کۆششی من زۆر به‌ جێیه‌ و زۆر ڕه‌وا
چونکه‌ قانوونی ته‌بیعه‌ت وایه‌ ، وا :

«
هر کسی کو دوور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش »
«
ئه‌م به‌یته‌ هی مه‌ولانا جه‌لاله‌دینی مه‌وله‌ویی به‌لخی یه‌ . »

ڕێگه‌ ده‌بڕم ، کوانی هه‌نگاوم شله‌
ڕاسته‌ بێ هێزم، ده‌که‌م ئه‌مما مله‌

هه‌ر ده‌پێوم کێو و شاخ و چۆڵ و ده‌شت
دێم به‌ره‌و کوێستان به‌ره‌و باخی به‌هه‌شت

دێم به‌ره‌و زیخ و چه‌و و کانیاوی خۆم
چۆن له‌وانه‌ وه‌رده‌گێڕم چاوی خۆم

دێم به‌ره‌و ئه‌و دار و به‌رد و به‌نده‌نه‌
دێم به‌ره‌و ئه‌و باخ و مێرگ و چیمه‌نه‌

دێم به‌ره‌و زوورک و ته‌لان و که‌ند و له‌ند
دێم به‌ره‌و بژوێن و زه‌نوێر و زه‌مه‌ند

دێم به‌ره‌و پاناوک و هه‌وراز و نشێو
دێم به‌ره‌و ئه‌شکه‌وت و زه‌ندۆڵ و په‌سێو

دێم به‌ره‌و به‌فر و چلووره‌ و به‌سته‌ڵه‌ک
دێم به‌ره‌و شیخاڵ و ڕێچکه‌ و ڕه‌شبه‌ڵه‌ک

دێم به‌ره‌و لێڕ و چڕ و به‌ستێن و چۆم
دێم به‌ره‌و هه‌ڵدێر و گێژ و به‌ند و گۆم

دێم به‌ره‌و هۆبه‌ و هه‌واری با سه‌فا
دێم به‌ره‌و لادێ، به‌ره‌و کانگای وه‌فا

دێم ببینم نیشتمان و زێده‌که‌م
دێم ببینم خزم و کاک و دێده‌که‌م



دێم و ده‌گرم بازی بێری شۆخ و شه‌نگ
دێم و ده‌گرم ده‌ستی دۆی جوان و چه‌له‌نگ

دێم گراویی خۆم له‌ باوه‌ش وه‌رگرم
دێم نه‌هێڵم به‌رهه‌ڵست و به‌رگرم

دێم و هه‌ڵده‌مژم شنه‌ی کوێستانی کورد
دێم و ده‌چمه‌ شه‌وڕنی بێستانی کورد

دێم و ده‌شکێنم له‌وێ جامی شه‌راب
ماچی شیرین نایه‌ڵێ تامی شه‌راب

دێم و ناترسم له‌ په‌رژینی به‌ (زی) زی ( دڕوو ،دڕک )
هه‌ر په‌ری سه‌رکه‌وت و دێوه‌زمه‌ به‌زی

تا بمێنێ نووری چاو و هێزی پێم
دێم و دێم و دێم و دێم و دێم و دێم

دێم هه‌تا هه‌مبێ بڕست و بیر و هۆش
گه‌ر گلاشم ، کورده‌واری و ئێوه‌ خۆش
هیمن

 


 
سلاخ
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

حمالها هم عزیزان مادرانند

هر شغلی برای خودش ارزش و احترام دارد ودر هر شغلی افراد بسیار خوب و نیکو و افرادی کمتر خوب وجود دارند

در این مقال بهتر است از هرشغلی به اندسته کمتر خوب اشاره شود

یکی از این مشاغل سلاخی است

   در فرهنگ  دهخدا  سلاخ به اینصورت معنی شده است آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد. (مهذب الاسماء). آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد.

واژه ی سلاخ ( پوست کن ، آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد، آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد، کسی که گوسپند می کشد وپوست کنده به دکان قصابی حمل می کند، پوست بازکننده از هر حیوانی)

در سروده های فردوسی، مولوی، منوچهری دامغانی، محتشم کاشانی، وحشی بافقی، بیدل دهلوی، قاآنی، پروین اعتصامی و دیگران:

به هشتم بیامد به دشت شکار
خود و روزبه با سواری هزار
همه دشت یکسر پر از گور دید
ز قربان کمان کیان برکشید
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
ز یزدان پیروزگر کرد یاد
بهاران و گوران شده جفت جوی
ز کشتن به روی اندر آورده روی
همی پوست کند این ازآن آن ازین
ز خونشان شده لعل روی زمین : فردوسی

این زمان او رفت و احسان را به برد
او نه مرد الحق بلی احسان به مرد
رفت از ما صاحب_ راد و رشید
صاحب_ سلاخ_ درویشان رسید : مولوی

مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد
موی سر او سپید گشت و رخش زرد
تا کی ازین گندهپیر، شیر توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد
من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد
گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال : منوچهری دامغانی

هرچند می کشد بت سلاخ زنده ام
این است دوستان سخن پوست کنده ام : سیفی (از فرهنگ فارسی آنندراج)

سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست
چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست
گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن
ور پوست کند مرا نگنجم در پوست: محتشم کاشانی

خواجه که پر گشته ز باد غرور
خم نکند پشت تواضع به زور
مشک پر از باد کجا خم شود
گر نه ز بادش قدری کم شود
باد به خود کرده ولی وقت کار
پوست کند از سر او روزگار
گشت چو از باد قوی گوسفند
پنجه قصاب از او پوست کند : وحشی بافقی

سلاخ که ساختی به پردانی خویش
کار همه جز عاشق زندانی خویش
می‌میرم از انتظار کی خواهی کرد
سلاخی گوسفند ، قربانی خویش : محتشم کاشانی

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنیها
سلاخ نه‌ای‌، شرمی ازبن پوست‌کنیها
بی‌پردگی جوهر راز است تبسم
ای غنچه مدر پیرهن‌گل بدنیها
از شمع مگویید وزپروانه مپرسید
داغ است دل از غیرت این سوختنیها
جز خرده چه‌گیرد به لب بستهٔ بیدل
نامحرم خاصیت شیرین سخنیها: بیدل دهلوی

شرع بی‌رونق‌تر از اشعار من در ملک فارس
امن بی‌سامان‌تر از اوضاع من در روزگار
خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروه
بسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار
کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ برد
بس‌که لاش ‌کشتگان بردندی آنجا بار بار
گاه مردان را به جبر از سر ربودندی‌کله
گه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار
فرقه‌یی هرسو دوان این با سپر آن با تبر
حلقه‌یی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار
بامهای خانه هول‌انگیز چون خاک قبور
برجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار
حمله آرد بهرکین‌گفتی به راغ اندر نسیم
پنجه یازد با سنان ‌گفتی به باغ اندر چنار
باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغل
آب‌گفتی صارم مسلول دارد درکنار
پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوس
شیر هر گرمابه ‌گفتی هست شیر مرغزار
شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینه
مرد رم کردی ز سایهٔ خویش اندر رهگذار : قاآنی

جز بانگ فتنه، هیچ بگوشم نمیرسد
یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است
ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت
پرواز و سیر و جلوه، ز مرغان گلشن است : پروین اعتصامی

سلاخی می‌گریست...
به قناری کوچکی ، دل باخته بود! احمد شاملو

سری گفت با زبان خود مرا بر باد خواهی داد
هرآنقدربنده سر سبزم تولیکن سرخ مادر زاد
اگر جور و جفا بینم و یا ظلمی مرا افتاد
بخواهم چشم پوشانم که در گوشم زنی فریاد
نمی بینی کلامت را خس و خار و هوا و باد؟
زبان ریزی نمی دانی سکوت هم برده ای از یاد؟
نمی فهمی نمی کاهی تو از مقدار استبداد؟
نمی ترسی که از حلقوم ترا بیرون کشد جلاد؟
نمی دانی نمی ارزی تو دربازار نابنیاد؟
چه کس حرف گران خواهد چو حرف مفت بود آزاد؟
زبان سر را نگاهی کرد و سر جنباند و پاسخ داد
نه مداحم نه سالوسم نه صد رنگم و نه شیاد
نه کاسه لیس و شیرین کار نه شکر ریز و نه قناد
نه مزدورم و نه نوکر نه خدمتکار و خانه زاد
مرا روز ازل فرمود که حرف حق زنم، استاد
ز آهم لرزد و ریزد در و دیوار ظلم آباد
که هر دیوار بی پی شد شود ویران بدست باد
ز فریاد بلند من به کاخی زلزله رخداد
نمی ترسم نه از سلاخ نه از جلاد نه از صیاد
زبان سرخ حقگو را بنازم، هرچه باداباد : ایمان فخار

کشتارگاه چه چراغانی است
کاردهای برهنه، گوسفندان را تقدیس می کنند
و این خاک گرگ خیز
سرخ می شود
سیاه می شود
و هر چه هست و هرچه بود
کبود می شود.
تار و تنبوری نیست،
سلاخانند که ساطور تیز می کنند،
و بریده های ماه را،
بر خیزران و خار می کشند.
بر خاکریز خیس
بی شرمی چند
با تسمه های بافته از چرم سرخ ساغری
شعری را شلاق می زنند: محمود کویر


 و اما ما به این مسایل کار نداریم بلکه میگوییم صرفنظر از اینکه سلاخی شغل سخت و خطرناک و خسته کننده ای است ولی عده ای از سلاخان هم کم لطفی کرده و قسمتهایی از لاشه را لای البسه خود از سلاخ خانه خارج میکنند و به صاحب لاشه کمی تا قسمتی ظلم میکنند

 


 
نکته
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

 

If  you  are  good  at  something  never  do  it  for  free .

 

The  dark  Knight – Christopher Nolan

 

اگر در کاری تبحر دارید هرگز مجانی انجامش ندهید

 

این جمله را متاسفانه اکثر دکتران دامپزشک نمیدانند و برای همین هم هست که ارزشی که پزشکی در جامعه دارد

دامپزشکی ندارد چون پزشکان محترم اکثر قریب به اتفاقشان این جمله را کامل میدانند  چون یک فتق ساده را چنان در گیر واحد جراحی میکنند که انسرش ناپیدا در همان حال دامپزشک مظلوم سزارین یا رومینوتومی را وقتی انجام داد تازه باید منتظرباشد تا دامدار گرامی از پر قبایش بعد از دقایقی ویزیتش دهد – پزشکان کاملا کارشان درست است –تا ویزیت و حق العمل را نگیرند کار نمیکنند ولی چه بسیارند دامپزشکانی که ویزیت چند دوره قبل را هنوز از مرغداران گرامی یا دامداران گرامیتر طلب دارند

اصلا هم نمیخواهم نمک بر زخم دامپزشکان داروخانه  بپاشم

 –سلامت باشید


 
روز جهانی زن بر زنان سرزمین مادری گرامی باد
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

هشتم مارس مصادف با روز جهانی زن است. این روز در سال 1975، از سوی سازمان ملل متحد به رسمیت شناخته شده است که ریشه در مبارزات تاریخی قرن نوزدهم زنان کارگر امریکایی برای افزایش دستمزد دارد.

این روز بر کلیه زنان سرزمین مادری ام گرامی باد.

راستش این روز در قزاقستان هم طی مراسمی برگزار میشود که از من هم دعوت شد که در این مراسم که زنان روس حضور دارند شرکت کنم . با نرمی و ملاطفت این دعوت را رد کردم

چرا

نه اینکه خوشم نیاید که در مراسمات شرکت کنم

بسیار هم خوشم می اید که در اجتماعات و مراسمات جشن و شادی و سرور شرکت کنم

بویژه اگر مراسماتی باشد که طراوتی و عطری هم به دریچه های قلبی وارد کند چه بهتر      ولی     -ولی

ولی زمانی هست که به جایی دعوت میشوی که میزبان اوقات کاری را با غیر کاری قاطی میکند مثلا در حالیکه لقمه غذایی برداشته ای و انرا در دهان گذاشته ای و مواظبی که استخوان را قورت ندهی و انرا بموقع  از دهان خارج کنی یکمرتبه میزبان فرصت را برای خودش غنیمت میداند و میگوید حالا نمیشود در کار دور این ماده یا تبصره را درز بگیری اگر بگویی باشه استخوان در گلویت گیر میکند اگر بگویی نه لقمه را از دست داده ای میمانی چکار کنی حالش هم نیست بگویی اخه مرد حسابی پدر امرزیده  حالا وقت صحبت از کارست یا وقت غذاخوردن

بهترین کار این است که به چنین مراسماتی نروی

ما باید یادبگیریم کار جداست- تفریح جداست –

اخر پدر امرزیده در وقت کار از کار صحبت میکنند ودر وقت تفریح از تفریح

تازمانی که این مرزبندی وجود ندارد بهترست تعدادی از دعوتها را رد کرد-البته ما که کسی نیستیم اگر روزی کسی شدیم و مصدر امری قرار گرفتیم باید اینکار را بکنیم

این بود که علیرغم میل باطنی دعوت به مراسم هشتم مارس را رد کردم

 چون

بالاخره

 گربه برای رضای خدا موش   نمیگیرد

شیمکنت

قزاقستان


 
توفیق فکرکردن
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

فکرش را بکنید که چقدر بی فکرند اشخاصی که فکر می کنند همه کار از انها ساخته است به غیر از فکر کردن

نقل از سالنامه وزین توفیق سال 1349


 
100سال پیش در چنین روزی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 ١٠٠ سال پیش در چنین روزی محصلین در مکتبخانه کتابی را میخواندند که در ان مطالب زیر نوشته شده بود

جزوه‌ی درسی مخصوص سال اول صنف ابتدایی که در مکتبخانه‌ی اخوت ایرانیان تدریس می‌شده است.
سال چاپ این جزوه، 1330 هجری قمری، یعنی حدود صد سال قبل می‌باشد.
شاید قابل توجه باشد دانستن این که محصلین چهار نسل قبل از ما در نظام مکتبخانه‌ای چه آموزشی می‌دیدند.
این جزوه در کتابخانه‌ی دیجیتال هند اسکن شده و به وسیله‌ی کتابخانه‌ی آمریکای شمالی منتشر شده است.

قسمتی از این جزوه:

در س 170
لقمان به پسرش وصیت کرد که دو چیز را البته فراموش کن و دو چیز را البته فراموش نکن. احسان خود را در حق دیگری و بدی دیگری را در حق خود، البته فراموش کن و خدا و مرگ را هرگز فراموش نکن.


 
چیشتی مجیور
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

عنوان بالا نام کتابیست وزین و ارزشمند یک بیوگرافی یا اعترافات زنده یاداستاد و نویسنده و شاعر بسیار توانا و مترجم بی بدیل عبدالرحمن شرفکندی متخلص به هه ژار مکریانیست که به زبان کردی در پاریس به زیور طبع اراسته شده و در سالهای اخیر توسط جناب اقای بهزاد خوشحالی به فارسی ترجمه و در وبلاگی به ادرس http://www.hajarana.blogfa.com/ قابل دستیابیست

مجسمه عبدالرحمن شرفکندی که برای اولین بار قانون ابن سینا را به زبان فارسی انقدر به شیوه استادانه ترجمه کرده است که نه تنها تاکنون چندین بار تجدید چاپ شده بلکه توسط هیچ مترجم یا پزشکی کمترین خدشه و انتقادی بر ان وارد نشده است سایر اثار استاد هه ژار عبارتند از ترجمه قران کریم به زبان کردی و دیوان اشعار و شرفنامه و چندین و چند اثر دیگر از جمله ترجمه رباعیات عمرخیام از فارسی به کوردی که نه تنها حلاوت خود را از دست نداده بلکه ترجمه کوردی ان چه بسی شیرین تر از فارسیست .در مقدمه کتاب چیشتی مجیور چنین نویسنده فلسفه نامگذاری بیوگرافی خود را به این عبارت و بصورت زیر اورده است خواندن این کتاب خاطرات بر تجربه و دانسته های انسان بطور اعم و اگاهی از سرنوشت مردم کرد بطور اخص می افزاید

 

دوران کودکی من در منطقه‌ی «مکریان» رسم بود که روز عید فطر پس از برگزاری خطبه و نماز نمازگزاران پس از طلب حلالیت و روبوسی، در مجلس نشسته و صبحانه­ی عید را با یکدیگر صرف کنند.

پس از پایان نماز عید از منزل هر یک از اهالی، صبحانه‌ی روز عید، با تشریفات خاص به مسجد آورده می‌شد. برای ثروتمندان پلو و زرد آلوخشکه یا آبگوشت و برای فقرا هم رشته پلو یا غذای ساده می‌آوردند. پس از آن تمام غذاها را کنار یکدیگر بر سفره گذارده و ثروتمند و فقیر، بدون توجه به نوع و کیفیت، از آن اطعمه‌ی گوناگون تناول می‌کردند. خادم مسجد نیز قابلمه‌ی خود را می‌آورد و غذاهای مانده را که به نوعی عیدی او هم بود در قابلمه می‌ریخت که آن را اصطلاحاً «چیشتی مجیور» می‌گفتند (معنای تحت اللفظی این واژه «غذای خادم» است) معجونی عجیب و غریب بود. درون قابلمه، برنج به رشته چسپیده، کشمش لهیده و تکه­های استخوان در گوشه و کنار دیده می‌شد. فکر می‌کنم داستان زندگی من هم پس از شصت و چند سال، حکایت همین«چیشتی مجیور» است.

نه زمان وقوع رویدادها را به خاطر می‌آورم و نه توان ترتیب پیشامدها را به لحاظ تاریخی دارم. همه‌ی آنچه بر من و دوستانم گذشته را می‌توانم با عناوینی چون« قانگه لاشک بادبرگ» «بابرده­له بر براد رفته» و «بوت بریم» وصف کنم، اما تصور می‌کنم «چیشتی مجیور» مناسب‌ترین واژه است.

 


 
یاد استاد
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

 

امروز حوالی ساعت 11 به وقت قزاقستان در پیاده رو یکی از خیابانهای شهر شیمکنت از جلو ساختمان عریض و طویلی رد شدم ظاهر ساختمان و جوانانی که در اطراف ان در امد و شد بودند حکایت از این داشت که این ساختمان باید یک مدرسه عالی یا دانشکده ای باشد در جلو درب بزرگ ان مجسمه بزرگی بود وقتی این ساختمان بزرگ را دیدم و فرهنگ مردم ان دیار را در نظر اوردم و جمود فکریشان را بی اختیار یاد استاد ارجمند

جناب اقای دکتر سبکبار افتادم که اگر در قید حیات است خدا عمر طولانیتری عطایش فرماید و اگر زبانم لال مرحوم شده است خداوند باریتعالی با فرشتگان مقرب درگاهش محشور دارد یگانه مردی بود – در پاییز سال 1354 روزهای چهارشنبه از هواپیمای تهران ارومیه پیاده میشد به کلاس درس زیست شناسی سال اول دامپزشکی می امد و تا عصر روز پنجشنبه به ما درس زیست شناسی میداد – خیلی موارد زیست و زندگی هم از او یاد گرفتم – همیشه میگفت در ایران البته ایران انزمان سال 1354 اول می ایند ساختمان دانشگاه  را درست میکنند و بعد در خیابان میگردند و افرادی را مییابند و بعنوان مدرس به پای تخته می اورند- خودش بسیار بسیار توانابود در تدریس – البته من در ان ترم نمره قبولی نگرفتم چون دیپلم ریاضی بودم و از زیست شناسی چیزی سرم نمیشد وقتی همکلاسیها در نوشتن جزوه در موارد سلول – میتوکوندری –دستگاه گلژی و .... مداد تیز میکردند من در فکر دستگاه معادله دومجهولی و سینوس و تانژانت بودم  پس یک صفر ناقابل گرفتم که انزمان  اف میگفتند چون سیستم نمره دهی بر اساس الف-ب-جیم –دال و اف یا همان هائ خودمان بود . حالا نمره بماند – استاد محترم در ان ترم درس خوبی به ما داد و یک زن و شوهر هم بودند که هرکدام پی اچ دی  بیولوزی داشتند و انها هم عملیات زیست شناسی جانوری را در ترم اول برگزار کردند – انها هم ادمهای مسلطی بودند ولی درس استاد چیز دیگری بود


 
تولدی دیگر یادش بخیر
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 
که به اندازه یک پنجره می خوانند
 
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 و به راستی برای هر پسری هم کوچه ای هست که در انجا

دخترانی که به او عاشق بودند هنوز

با همان موهای ..........

به تبسمهای

 معصوم

پسرکی

می اندیشند

که یک شب

او

را

.......

.......

و چه شیرین است خاطرات کودکی

و چه شیرین بود دوران کودکی

و چه افسوس که برنمیگردد

ان دوران شیرینی که اولین شعر فروغ را خواندم

اولین بار که از دختر همسایه گل گرفتم

ولی

گلی زرد

اولین بار کتاب جاودانه فروغ فرخزاد را ورق زدم

اولین بار مجله کیهان بچه ها را خریدم

دختران و پسران چه صفایی داشت

توفیق چه نیکو مینوشت

یادش بخیر قتل در کمتر از یکدقیقه در اطلاعات هفتگی

عینکهای سه بعدی ماهنامه توفیق

بوی کاهگل ابپاشی بازار کتیره فروشان در تابستان سالهای دهه 45 تا 50

یادش بخیر

یادش بخیر

 


 
بیماری شاربن-سیاه زخم-ANTHRAX
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

سیاه زخم (Anthrax  ،Charbon)  یکی از بیماریهای عفونی حیوانات است که بوسیله باسیل گرم مثبت مولد اسپوری بنام باسیلوس آنتراسیس BACILLUS ANTHRACIS ایجاد می شود و در انسان در اثرتماس با حیوانات آلوده، یا فراورده های آنها نظیر پشم، مو، پوست، استخوان، سفیداب ، استنشاق افشانه های آلوده در کارخانجات پشم ریسی و خوردن مواد آلوده، ایجاد می شود

اسامی بیماری = شاربن – انتراکس – سیاه زخم – تب طحال – بیماری کارگران کارخانجات تهیه و تولید پشم

 عامل بیماری

باسیلوس آنتراسیس، باسیل هوازی غیرمتحرک مولد اسپوری است که متعلق به خانواده باسیلاسه ها        (Bacillaceae) می باشد و به دو شکل رویشی  (Vegetative) و اسپور، وجود دارد .

اختلاف قابل توجهی بین مقاومت اشکال رویشی و اسپور باسیل سیاه زخم، وجود دارد به طوری که اشکال رویشی این باکتری در مقابل حرارت و مواد شیمیائی، مقاومت چندانی ندارند و در دمای 55 درجه سانتیگراد در عرض یک ساعت، حیات خود را از دست می دهند.

در صورتی که لاشه حیوان مبتلا به سیاه زخم، در گرمای تابستان و دمای حدود 30 -  28 درجه سانتیگراد، به حال خود رها شود در عرض 80 ساعت کلیه باسیل های سیاه زخم موجود در آن از بین خواهند رفت ولی اگر در دمای 10 -  5 درجه سانتی گراد قرار گیرد فعالیت ارگانیسم های تجزیه کننده، متوقف می گردد و اشکال رویشی باسیل سیاه زخم را تا 4 -  3 هفته بعد نیز میتوان در لاشه حیوان، یافت نمود.

اسپورهای باسیل سیاه زخم، معمولا در حرارت 150 درجه سانتیگراد در عرض یکساعت از بین خواهند رفت و بطورکلی حرارت مرطوب از تاثیر بیشتری برخوردار است. به طوری که جوشاندن به مدت 15 دقیقه به حیات آنها خاتمه میدهد. اسپورها در محیط  های بسیار سرد، مقاومت زیادی از خود نشان میدهند و طی مطالعه ای در دمای منهای پنج تا منهای 75 درجه سانتیگراد، به مدت چندین سال زنده مانده و گاهی در لام رنگ آمیزی شده آزمایشگاه تا سال ها بعد به بقای خود ادامه میدهند.

اسپورهای خشک باسیل سیاه زخم، به مدت چندین سال، زنده میمانند و در مزارع از فصلی به فصل دیگر زنده مانده تا سال ها بعد باعث ایجاد بیماری و مرگ در حیواناتی که درآن محیط  به چرا می پردازند، میگردند.

دوره کمون بیماری شاربن

در نوع پوستی، حدود 10ـ3 روز و در نوع گوارشی و استنشاقی،   7-1 روز است .

این بیماری ممکن است بصورت سیاه زخم پوستی، گوارشی، ریوی و ندرتا مننژیت، تظاهر نماید ولی شایع ترین چهره بالینی آنرا سیاه زخم پوستی، تشکیل میدهد.

سیاه زخم پوستی، به دنبال پشت سر گذاشتن دوره کمون 10 -  3 روزه، بصورت پاپول کوچکی در محل ورود باسیل، به پوست، تظاهر مینماید و پس از گذشت چند روز به وزیکول، تبدیل میگردد و اطراف آنرا قرمزی و ادم مختصری فرا می گیرد. سپس در عرض چند روز ناحیه خونریزی دهنده سیاه رنگی در بخش مرکزی وزیکول، ظاهر می شود و با تخلیه مایع وزیکول، اولسر فرورفته با حدود مشخصی که در وسط  آن اسکار سیاه رنگی به چشم        می خوردبوجود می آید و در عرض 3 -  1 هفته از موضع، جدا می شود.

 


 


 

سیاه زخم جلدی روستای ممکان ارومیه در استان اذربایجانغربی امرداد 1386

سیاه زخم گوارشی با درد شدید شکم همراه با تب و علائم سپتی سمی، حادث می شود. این بیماری معمولا بعد از مصرف گوشت آلوده خام یا با پخت ناکافی عارض می گردد و دوره کمون آن در حدود 7ـ1 روز می باشد.

سیاه زخم استنشاقی کشنده ترین شکل بالینی این بیماری به حساب می آید.

 وضعیت جهانی و منطقه ای بیماری

سیاه زخم، انتشار جهانی دارد در کشورهائی که زندگی مردم، بیشتر از طریق کشاورزی و دامپروری غیرمکانیزه، می گذرد شیوع بیماری، بیشتر در رابطه با این مشاغل، بوده و موارد صنعتی، به مراتب کمتر دیده می شود

 وضعیت بیماری در ایران

 سیاه زخم همه گیر و بومی در حیوانات از سال ها قبل، جزو معضلات مهم کشاورزی و دامپروری ایران بوده است  ضمنا سیاه زخم انسانی، در بسیاری ازمناطق ایران دیده می شود

 تاثیرسن، جنس، شغل و موقعیت اجتماعی

نظربه اینکه در روستاهای ایران، زن و مرد، در کنار یکدیگر به فعالیت های کشاورزی و دامپروری، اشتغال دارند تفاوت چندانی در توزیع جنسی بیماری، بچشم نمی خورد ولی در شهرها که موارد زیادی از بیماری، در اثر مصرف سفیداب، ایجاد می شود و از طرفی سفیداب را بیشتر، خانمها مورد استفاده قرار میدهند نوع پوستی بیماری، در زنان، شایع تر می باشد. ضمنا با توجه باینکه این بیماری، بیشتر در رابطه با شغل، عارض می شود شیوع آن در اطفال کمتر از بزرگسالان است. موارد کشاورزی، در اثر تماس با حیوانات آلوده نظیر گاو، گوسفند، بز، اسب و خوک و یا فضولات و فراورده های آنها عارض می گردد.

 موارد صنعتی بیماری، در اثر تماس با نخ، مو و پشم و البسه آلوده، ایجاد می شود

این بیماری از فردی به فرد دیگر، انتقال نمی یابد

راه های انتقال سیاه زخم، عبارتست از:

1 ) تماس مستقیم با حیوانات آلوده.

2 ) تماس با پشم، مو، پوست، استخوان – فرجه های ریش تراشی – کلید های پیانوی ساخته شده از عاج فیل – برس سر – مسواک دندان – طبل ساخته از پوست بز  قالیچه ها  –  تصاویر دیواری تهیه شده از موی بز عروسکهای اسباب بازی – کیف های چرمی – صندلی چرمی  و سایر فراورده های آلوده.

3 ) استنشاق افشانه های آلوده.

4 ) خوردن گوشت و سایر مواد آلوده به باسیل شاربن.

5 ) بوسیله حشرات، در اثر گزش و انتقال خون آلوده به سایرحیوانات و انسان.

حیوانی که به علت ابتلاء به سیاه زخم، جان خود را از دست می دهد باسیل سیاه زخم را از طریق بزاق، ادرار و مدفوع و نیز بوسیله ترشحات خونی حفرات مختلف بدن و لاشه خود به فراوانی، در محیط  اطراف، پخش می نماید و موجب آلودگی محیط، می گردد. ضمنا باسیل سیاه زخم به آسانی در علوفه مختلف، انباشته می شود و موجبات آلودگی بعدی حیوانات را فراهم  می نماید ولی مستقیما از حیوانی به حیوان دیگر، منتقل نمی شود.

گوشت حیوانات مبتلا حاوی تعداد کثیری باسیل سیاه زخم است ومیتواند باعث ایجاد سیاه زخم گوارشی در انسان بشود. این بیماری از طریق کاردی که با گوشت حیوانات مبتلا به سیاه زخم، تماس یافته باشد نیز منتقل می شود. لازم به تاکیداست که تمامی قسمت های بدن حیوانی که به علت سیاه زخم، تلف می شود ممکن است آلوده به اسپور سیاه زخم باشد و لذا احتمال انتقال اسپورها از طریق پشم، مو، استخوان و سایر نسوج این حیوانات، به مناطق دوردست، وجود دارد سیاه زخم استنشاقی، به دنبال استنشاق دود کارخانجات چرم سازی، نیز گزارش شده است

 سیاه زخم، در حیوانات

بیماری شاربن در حیوانات به فرمهای فوق حاد در نشخوارکنندگان حاد در نشخوارکنندگان و اسب تحت حاد و مزمن در سگ و گربه دیده می شود

 در فرم فوق حاد دوره بیماری چند ساعت تب 42 درجه سانتیگراد لرزش عضلانی تنگی نفس پرخونی مخاطات و مرگ دیده میشود ترشح خون از منافذ طبیعی بدن مقعد واژن بینی دهان چشم ها گوشها نفخ سریع لاشه جمود نعشی ناقص چون باکتری توکسین ازاد می کند پس خون منعقد نمی شود طحال اسفنجی و لجنی مثل مربای شاه توت

در فرم حاد دوره بیماری 48 ساعت در گاو پرخونی و خونریزی پرده های مخاطی مشهود است ادم ( خیز) زبان تورم همراه با خیز در طول ناحیه گلو جناغ سینه پرینه و پهلوها ممکن است دیده شود .

نمونه برداری از : ترشحات خونابه ای – گوش کامل – چند قطره خون از رگ گردن – یک تکه از طحال تازه – ادرار – لشک چشم – مغز – هرعضوی که غیر طبیعی بنظر برسد انجام گرفته و همراه با یخ به ازمایشگاه ارسال می شود .

تشخیص افتراقی : بیماری را در دام ها باید از شاربن علامتی – سیاه مرض – انتروتوکسمی و برق گرفتگی تشخیص داد .

 

پیشگیری و کنترل بیماری شاربن

1-    عدم کالبد گشایی حیوانات مشکوک

2-    معدوم کردن مبتلایان

3-    مایه کوبی

4-    ضد عفونی جایگاه با سود و کرزول

5-    ضدعفونی پشم با کربنات سدیم – فرمالدیئد

6-    ضدعفونی پودر استخوان با حرارت 115 درجه سانتیگراد بمدت 3 ساعت

درمان شاربن در انسان و حیوانات

پنی سیلین – تتراسایکلین – کلر تتراسیکلین – اکسی تتراسیکلین – اریترومایسین در دام ها

در انسان وریدی امپی سیلین و سفالوسپورین به همراه سفالوسپورین خوراکی



 
بهداشت مواد غذایی در قدیم
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی


بهداشت مواد غذایی در قدیم


در حال حاضر به بهداشت مواد غذایی و کنترل فراورده های خام دامی اهمیت زیادی داده می شود ویکی از وظایف عمده دانشگاههای علوم پزشکی و خدمات بهداشتی  درمانی وسازمان دامپزشکی کشور نظارت وکنترل بر مواد غذایی از نظر بهداشتی می باشد چون کشور عزیز ما ایران از تمدن کهن و والایی برخور دار بوده و دین مبین اسلام نیز تاثیر بسیار شگرفی بر این تمدن داشته است در مورد بهداشت مواد غذایی نیز در کتابهای قدیم نکات ارزنده ای  ذکر گردیده که از اکثر این ضوابط بهداشتی در حال حاضر در سازمانهای بهداشتی استفاده می شود وشاید به جرات می توان گفت که پایه گذار سیستم HACCP در جهان و ایران منبعث از تمدن اسلامی باشد در زیر به مواردی از بهداشت مواد غذایی در کتب تاریخی اشاره می شود.

از جمله کتابهایی که به مسائل مربوط به تغذیه و خورد و خوراک مردم از جهت منافع عمومی توجه شایان کرده و ضمن توصیف یکایک کسبه و پیشوران از کسانی که متصدی فروش مواد غذایی بوده اند به تفصیل سخن گفته است , کتاب آیین شهرداری تالیف ابن اخوه                  (648ــ729 ق ) می باشد ابن اخوه در باب دوازدهم کتاب خود می نوسد علافان و آسیابانان  نباید گندم بد را به خوب و کهنه را به تازه بیامیزند زیرا این کار تدلیسی  به مردم است و آسیابان موظف است که غله را پیش از آرد کردن غربال کند تا از خاک وگل وغبار پاک شود.
محتسب باید هر سه ماه یا کمتر آسیابان  را به تعویض غربال وادارد چه ممکن است سطح مشبک غربال سست شود همچنین محتسب باید آرد را بررسی کند , زیرا گاهی آرد نخود یا باقلا برای افزودن بر سفیدی , بدان می آمیزند و این کار خیانت است وهرکه چنین خیانتی  ورزد محتسب  باید اورا بازدارد و تادیبش کند .
تعالیم و مطالبی که ابن اخوه در مورد خمیرگیران و نانوایان ذکر می کند نمودار توجهی است که به بهداشت و سلامت عمومی داشته اند و مینویسد باید محتسب نان پزان  ونانوایان را ملزم کند تا سقف تنور را بلند بسازند و دود کشهای فراغ تعبیه کنند و نیز به هنگام تعمیر آتش خانه ( دهنه تنور ) را جارو کنند و ظروف را بشویند و آب پاکیزه به کار برند و تغار خمیر را بشویند و تمییز کنند و باحصیر بپوشانند و هرگز خمیر گیر نباید به وسیله پا ها و زانوان و آرنج های خود خمیر را به عمل آورد , چه این کار خوار گرفتن طعام است و چه بسا که از عرق بغل یا بدنش درخمیر میافتد  و نیز به هنگام خمیر گرفتن جامه ای با آستین های تنگ پوشد و دهان بند داشته باشد , زیرا چه بسا به هنگام عطسه یا سخن گفتن از آب دهان یا بینی او در خمیر می افتد و بر گریبانش  دستاری سفید ببندد تا از ریزش قطرات عرق مانع باشد به هنگام روز خمیر گیر کسی را نزد خود بگمارد که مگس پران بدست گیرد و مگسها را براند .
محتسب باید نانوایان را از پختن نان پیش از عمل اوردن خمیر , باز دارد , زیرا نان فطیر در ترازو سنگین و برای معده ثقیل است , و همچنین است در صورتی که نمک نان کم باشد .
شایسته است که دانه های خوشبو از قبیل زیره سفید , کنجد و سیاه دانه و مانند آنهابر نان پاشند ونان را پس از آنکه خوب پخته شد از تنور در آورند .
محتسب باید در پایان هر روز دکانهای نانوایی را بازرسی کند ونگذارد کسی از کارگران در روی کیسه های آرد یا در محفل خمیر گرفتن بخوابد ودستور دهد که کیسه هارا  پس از تکان دادن و شستن بر طنابها آویزند .
در باب سیزدهم نویسنده تاکید می کند که حتی الامکان جز چهار پایان  فربه و لطیف  شهری را که منحصرا علف می خورند ذبح نکنند و نیز مراقبت کنند هنگام وزن کردن درون گوشت حیوان وزنه ای قرار ندهند ,قبل از آویختن حیوان باید شکم و پوست و دیگر اعضای حیوان را از سرگین و خون و دیگر آلودگیها پاک کنند و گوشت پخته و سالم را به مشتریان تحویل دهند .
در مورد کباب پزان محتسب باید مراقبت بیشتری معمول دارد و مواظبت کند که  کباب کوبیده را هرگز با مواد نا مطلوب نظیر دنبلان و پیه , کلیه و کبد  نیامیزند , چه این کارها تدلیس  و مراقبت محتسب در این امور لازم است ونیز محتسب  باید کباب پزان را  مکلف کند که چون از فروش بپرداختند و خواستند از دکان بازگردند روی گوشت یا کباب را نمک بپاشند و آن را در ظرفی خالی  بگذارند تا از حشرات زمین محفوظ بماند .
 در مورد لکانه پزان ( یعنی کسانی که کالباس یا قورمه درست می کنند ) نویسنده معتقد است که باید دکان انها نزدیک مقر محتسب باشد و مراقبت کند که لکانه را در حضور او بسازند , زیرا در آن تقلب بسیار کنند , محتسب باید مراقبت کند که گوشت گوسفند فربه ای را در ظرف پاکیزه ای بکوبند وارد و فلفل و مواد روغنی را به اندازه لازم به آن بیامیزند و سپس گوشت کوبیده را دررو ده های تمییز ی که با آب و نمک  شسته شده است وارد کنند . باید محتسب مراقبت کندکه گوشت بز و شتر یا حیوان لاغر دیگری را لکانه پزان بکار نبرند و از بیرون راندن مگس از محیط کار خود غفلت نورزند .
نویسنده از دکانهای جگر پزی سخن می گوید و تاکید می کند که محتسب باید مراقبت کند که جگر بز و گاو را با جگر    گوسفند نیامیزند  و هر کدام را جدا تهیه کنند و در تنور بپزند و سپس نمک و زیره و گیشنیز خشک و فلفل ودارچین و روغن زیتون را به جگر پخته بیافزایند  و مواظب باشند گوشت مانده را با گوشت تازه نیامیزند .
در مورد سلاخان نویسنده انتظار دارد مسولین این کار , حیوان حلال گوشت را  ذبح شرعی کنند .
در مورد قصابان  نویسنده ذکر می کند >>  باید که محتسب قصابان را نگذارد تابر در دکانهایشان کشتار کنند و معبر عمومی را آلوده سازند حق آنست که در کشتارگاه ذبح کنند , گوشت را در خارج از دکان نیاویزند و نیز محتسب  فرمان دهد که گوشت بز را از گوسفند جدا گذارند . بعضی از قصابان برای فریفتن خریدار الت گوسفند نر را بر روی گوشت ماده می آویزند که تقلب است محتسب باید از فروش حیوان مریض به جای حیوان سالم جلوگیری کند و چون کار قصاب پایان یافت باید روی تخته قصابی نمک کوبیده بپاشد تا به هنگام گرما , کرم  نگذارد و نیز آنرا با حصیر بپوشاند و  روی آن ظرف بزرگی بگذارد تا سگ نلیسد و از حشرات زمین محفوظ بماند .<<   
هرگاه محتسب شک کند که حیوان میته است یا مذبوح با آب بیازماید, اگر بر روی آب بیامد مرده است و اگر در ته آب بماند مذبوح است ونیز اندکی از آنرا به اتش افکند اگر نچسبد میته وگرنه مذبوح وحلال است هر گاه نزد قصابی چار پایی مریض یا به رنگ دگرگون پیدا شود محتسب او را از فروش ان با گوشتهای دیگر باز دارد .
در مورد کله و پاچه می نویسد که فروختن آنها بصورت پخته و یا ناپخته رواست محتسب باید کیپا پزان ( کله پزان )  را فرمان دهد  تا کله و پاچه را با آب داغ پاک کنند و موهای آنرا بزدایند و سپس با آب سرد بشویند , و بینی حیوان و بن بینی ( خیشوم ) را بشکافند و از کرم وچرک پاک کنند و کله بز را با کله گوسفند مخلوط نکنند و کله تازه را با کله مانده نیامیزند .
کله پزان به هنگام کساد بازار , کله های مانده را به تازه می امیزند اما کله مانده را میتوان شناخت بدین سان که استخوان نازک  موسوم به شوکه ( خار ) را که در حلقوم آن است بکشند و بو کنند اگر بد بو باشد کهنه است  .
 نویسنده از هریسه پزان ( حلیم پزان ) سخن گفته است : هریسه طعامی است که از گندم کوبیده و گوشت و روغن می پزند و محتسب مکلف است مراقبت نماید که طباخ , میزان کافی گوشت گاو ویا گوسفند به گندم  کوبیده اضافه کند و سعی کند که گوشت را از رگ وریشه پاک کند وروغن هریسه باید تازه و خوشبو باشد.
 در مورد گروه ماهی پزان نیز محتسب باید مراقبت کند که ترازوها وظروفی را که ماهی در آن می گذارند کاملا تمیز باشد , ماهی تازه را باید بشکافند و تمیز کنند و پوست وفلس آنرا بپیرانند وکاملا بشویند وآنگاه نمک بپاشند و هنگامی که هوا گرم است بیشتر بخیسانند تا اینکه بو ندهد ,آنگاه آرد بپاشند وپس از آن بپزند محتسب باید مراقب باشد که ماهی را با پیهی که از شکم او خارج می کنند نپزند بلکه هنگام پختن آنرا بازیتون بیامیزند . برای آنکه فساد ماهی به تاخیر افتد  نمک سود کردن آن ضروری است ماهیی که از نواحی دور می آورند یا به سبب  کساد در انبارها می ماند باید فلس آن را باقی گذارند ونمک سود کنند تا از تولید کرم محفوظ بماند و هرگاه ماهی فاسد شود انرا در مزبله های بیرون شهر اندازند .
 درمورد حلواپزان تاکید می کند که حلوا را باید خوب بپزند تاناپخته یا سوخته تحویل مشتری ندهند وشیرینی آن باید عسل زنبور باشد نه قند یا مواد دیگر .
بر محتسب است که شربت سازان را بیم دهد واز مجازات و تعزیر بترساند وشربتها وعقاقیر آنها را هر زمان پس از آنکه شبانه دکانهایشان را مهر زدند نا آگاهانه بازرسی کند وایشان را موظف بدارد که شربت را جز از قند خوب وپاکیزه نپزند , محتسب باید دستور پزشکی به انان گوشزد کند .
 ابن اخوه به مراقبت در کار شیر فروشان تاکید می کند به نظر او باید متصدیان این پیشه ظروف شیر با لیف خرما خوب بشویند و ظروف شیر را بپوشانند تااز نفوذ مگس ودیگر حشرات جلوگیری شود سهمیه هریک از شیرفروشان باید معین باشد زیرا اگر شیر در موعد مقرر مصرف نشود فاسد و ترش می شود شیر فروشان بایداز فروش شیر امیخته با آب , یا شیر بی چربی خودداری کنند . شیر امیخته با اب که دادوستد ان اصلا روا نیست تشخیص ان چنین است که در ان گیاه عدس ابی می اندازند تا شیر را  از اب مشخص کند و می توالنند تار مویی را در ان بیاندازند وسپس بیرون ارند اگر چیزی از شیر به مو نچسبد مخلوط است وگرنه خالص است و همچنین هرگاه قطره ای از ان را به پارچه ای بچکانند ان را جذب میکند واگر خالص باشد میماند .
ابن اخوه مینویسد که فروشندگان سرکه نبایدداخل آن آب بریزند وهنگامیکه بازار روغن زیتون رواج دارد فروشندگان نبایداین روغن را با روغن کاجیره مخلوط کنند سپس راه تشخیص سرکه خالص وروغن زیتون خالص را نشان می دهد در مورد انواع ترشیها نیز معتقد است که محتسب مکلف است انواع آن را بازرسی کند اگر ترشی کاملا نرسیده , به ان سرکه خوب اضافه کنند وهرگاه متغیر وفاسد است , فرمان دهد که به مزبله ها اندازند .همچنین پنیرها , چربیها و روغنهای فاسد را باید بدور افکند .
در رساله توضیح المسائل  حضرت امام خمینی ( ره ) داز مسئله 2583ـــ2590 احکام سربریدن وشکار کردن حیوانات واز مسئله 2591ـــ2593 دستور سربریدن حیوانات ودر  مسئله 2594 شرایط سربریدن حیوان و از مسئله    2595ــ 2598   دستور کشتن شتر , ذکر شده است .
 احکام خوردنیها و آشامیدنیها از مسئله 2624 ـــ2635 ذکر شده است
در مسئله 2626 آمده است :  
پانزده چیز از حیوانات حلال گوشت حرام است .
1ـ خون , 2ـ فضله , 3ــ نریه , 4ــ فرج , 5ــ بچه دان وبنابر احتیاط واجب جفت , 6ـ غدد  که ان را دشول  می گویند , 7ــ  تخم که ان را دنبلان می گویند , 8 ــ چیزیکه در مغز کله است  وبه شکل نخود می باشد  , 9ــ مغز حرام که درمیان تیره پشت است , 10 ــ پیی که در دو طرف تیره پشت است , 11ــ زهره دان ,12ــ سپرز( طحال ) ,13ــ بولدان ( مثانه ) ,  14   ــ حدقه چشم , 15 ـــ چیزی که در میان سم است وبه ان ذات الاشاجع میگویند .
در مساله 2636 چیزهایی که موقع غذا خوردن مستحب است ذکر شده است ودر بند هجدهم ان ذکر گردیده که میوه را پیش از خوردن با اب بشویند  .
در رساله توضیح المسائل حضرت آیه ا.... العظمی اراکی دامت برکاته
ازمسئله 2597 ــ 2604 احکام سربریدن وشکار کردن حیوانات واز مسئله 2605 ــ 2607 دستور سربریدن حیوانات ودر مسئله 2608 شرایط سربریدن حیوان واز مسئله 2609 ـــ 2612 دستور کشتن شتر ذکر شده است . از مسئله2638 ـــ 2649  احکام خوردنیها و آشامیدنیها ذکر گردیده است .در مسئله 2640 پانزده چیز بنابر احتیاط از جمیع حیوانات حلال گوشت , حرام ذکر گردیده است .در مسئله2650 چیزهایی که موقع غذا خوردن مستحب است ذکر گردیده ودر بند هجدهم ان میوه را پیش از خوردن بااب بشوین ذکر شده است .
فهرست منابع :
1ــ  رساله توضیح المسائل  حضرت امام خمینی ( ره ) , سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی
2ــ  رساله توضیح المسائل حضرت آیه ا.... العظمی اراکی دامت برکاته , دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
3ــ تاریخ دامپزشکی وپزشکی ایران جلد دوم دوران اسلامی دکتر حسن تاجبخش ـ انتشارات سازمان دامپزشکی کشور با همکاری دانشگاه تهران 1375

4ــ تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی , جلد ششم انتشارات نگاه , چاپ دوم 137 


 
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی


همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون

روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به

دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش

 پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا

قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت

دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم.

 ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم

بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و

گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر

 یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن

 چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو

 تیغ بندازم. همین یکشنبه.تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ

 بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوش

خراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره

 کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر

 تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس

ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن

 اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام

بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی

 پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با

موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی

من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم

و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا

 را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.

 با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو

معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در

ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش

رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد.

بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی

 هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله

 اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که

 اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که

دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن.

 فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق

واقعی یعنی چی؟خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی

 کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها

کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی

که دوستشون دارن تغییر میدن.

به نقل از یکی از سایتها

 


 
زن خوب فرمانبر پارسا
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

از قدیم گفته اند زن خوب فرمانبر پارسا-کند مرد درویش را پادشاه و به راستی هم اینچنین است –اگر دیدید مردی در زندگی موفق است بدانید زنی پشت سر اوست  خواه این زن مادرش باشد یا همسرش – ناصرالدین شاه برای این از نعمت وجود امیر کبیر محروم شد چون زنی که پشت سرش بود بد فکر میکرد اگر زنی که پشت سر مرد است بد فکر کند مرد زمین میخورد تجار زیادی به شیمکنت نی ایند و میروندپریروز با یک نفرشان  صحبت میکردم بحثی پیش امد گفت من در طول سالها تجارت که به کشورهای مختلف سفر میکنم ارتباطم را با دو شریکم قطع نمیکنم یکی شریک زندگی که همسرم است و. دومی شریک کاری که همکار شرکتی ام است

و راست میگفت . کتری را از روی اجاق برداشتم و روی کابینت گذاشتم تا سرد ش

چند روز پیش سختی اب شیمکنت را با خانمم در میان گذاشتم به من پیشنهاد داد که کتری را برای چند دقیقه خالی در روی اجاق قرار دهم تا اهکهای داخل ان بسوزد  اینکار را کردم و بعدبا اب شستم واقعا تمیز شده بود. خوب این مهم است و خیلی خیلی موارد دیگر که خانمم به ام کمک کرده است و راضی ام

 


 
مسابقه احداث دانشکده های دامپزشکی متوقف شود
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

درخواست چهره ماندگار دامپزشکی/ مسابقه احداث دانشکده های دامپزشکی متوقف شود چهره ماندگار عرصه دامپزشکی از احداث تعداد بیش از نیاز دانشکده‌های دامپزشکی انتقاد کرد و گفت: در حال حاضر مسابقه‌ای میان دانشگاه‌های آزاد و دولتی برای احداث دانشکده دامپزشکی به راه افتاده است که باید هرچه سریع تر متوقف شود. به گزارش خبرنگار اقتصادی ایرنا، 'حسن تاجبخش' روز چهارشنبه ذر حاشیه نخستین کنگره بین‌المللی کلینیسین ‌های (درمانگر) دام‌های بزرگ، در گفت و گو با ایرنا گفت: راه‌اندازی دانشکده دامپزشکی باید به اندازه نیاز باشد، چرا که راه‌اندازی بی‌رویه این مراکز منجر به وارد شدن آسیب به حرفه دامپزشکی شده است.
وی با اشاره به نام انتخاب شده برای 'نخستین کنگره بین‌المللی کلینیسین ‌های دام‌های بزرگ' گفت: باید استفاده از لغات غربی در جامعه کاسته شود و به جای به کارگیری عبارت کلینیسین بهتر است ازکلمه درمانگر استفاده شود.
یادآور می‌شود، 'حسن تاجبخش' در همایش چهره‌های ماندگار سال 1380 به عنوان چهره ماندگار عرصه علم دامپزشکی به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار کشور انتخاب شد.
آثاری از جمله ژنتیک باکتریها، بیماری شناسی عمومی، اصول ایمنی شناسی پزشکی، ایمن شناسی بنیادی، باکتری شناسی عمومی، سیر تحول علم در اسلام و ایران، تاریخ دامپزشکی و پزشکی ایران، تاریخ بیمارستان های ایران از آغاز تا عصر حاضر و همچنین نگارش مقالات و کتب علمی دیگر در زمینه تاریخ علم پزشکی و دامپزشکی از جمله آثر وی به شمار می‌رود.
یادآور می‌شود، نخستین کنگره بین‌المللی کلینیسین‌های دام‌های بزرگ صبح روز چهارشنبه جاری درمرکز همایش‌های بین‌المللی رازی تهران آغاز به کار کرد.
در این کنگره دو روزه از مقام استاد 'محمد قلی نادعلیان' چهره‌ ماندگار بخش دامپزشکی و رییس گروه علوم دامپزشکی فرهنگستان علوم تجلیل شد.

منبع: ایرنا

شکی نیست که اقای دکتر تاجبخش کاملا بی نیاز از معرفی انهم توسط یک لاقبایی چون من است که سالیانی افتخار حضور در کلاس درسش را داشتم و چند سال پیش هم افتخار پیداکردم ایشان را برای بازدید از غار سهولان در مهاباد همراهی کنم -ایشان حتی در مورد این غار نیز اطلاعاتش بیشتر از بقیه بود خداوند عمر طولانیتری به این مروارید دامپزشکی عطافرماید

 


 
شیمکنت shymkent
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

شیمکنت شهر قندیلها

شهر سرما

شهر باران متعاقب برف

برف متعاقب باران

افتاب متعاقب برف

شهر لوله های اب- گاز در هوا

شهر پلیسهای کمین کرده در پشت چراغ قرمزها

شهر پلیسهایی که کار مردم را رفع و رجوع میکنند

شهر پلیسهایی که منحنی فعالیت و حضورشان در شهر رابطه مستقیم با اخر برج دارد

شهری که نسوانش وسط زمستان جامه وسط تابستان را میپوشند

شهری که حتی به مجسمه ها و تابلوهای روی دیوارهای خیابان و معابرش رحم نمیکند و در سرمای شدید

دریغ از البسه ای که به تن انها پوشانده باشد

شهر ماشینهای مدل بالا و خودروهای مدل پایین

شهر خیابانهای چهار بانده

شهری که دخترانش از مادرشان نمیپرسند که مادر چی بپوشم  چون مادشان هم از مادر بزرگشان نپرسیده  چی بپوشم  هر چی دوست داشته باشند میپوشند –جمله درست و جایگزین این است هرچی دوستشان بگوید میپوشند.

شهری با روستاهایی بسیار دور و راننده هایی بسیار تندرو و تصادفاتی داخل شهری بسیار شدید

شهری با شیر شتر و شیر مادیان  بدون  شیرزن  که زنانش بغایت تحت ستم مضاعفند.

شهری که مردم ساعت 10 تا 17 سرکارند

شهری که هر مقامی قیمتی و نرخی دارد

شهری کثیر الملل اعم از قزاق-تورک-کورد-تاجیک-کره ای-ازبک-قرقیز-ترکمن-روس-تاتار-فارس-عرب

شهری با سوناهای عمومی وخصوصی و خانگی

شهری با گوسفندان و اسبان بسیار که چرای ازاد دارند

شهری با قطارها و هواپیماهای وحشتناک

شهری بدون معماری

شهری با سالنهای بزرگ و باشکوه اسکیت روی یخ حتی در تابستانهای گرم

شهری که مردمانش وسط لقمه های غذا چای مینوشند چای سبز یا سیاه

شهری با ازمایشگاه سانترال دامپزشکی بزرگ و بسیار مجهز

شهری با اداره بهداشت بزرگ و بسیار مجهز با دکتران بسیار و مسن و فروتن و بی ادعا و بسیار وظیفه مند

شهری با گله های بزرگ سگ ولگرد در خیابان

شهری با ابگرم مرکزی برای گرمای منازل و ابسرد با سختی بالا  که هر روز باید کتری چای را  از اهک تمیز کرد.

شهری هم مرز با ازبکستان و تاجیکستان و قزقیزستان

شهری که در روی نقشه به ایران نزدیکترست ولی برای ورود به ان باید از ایران ابتدا به شهر الماتی با هواپیما رفت و بعد مسیر زیادی را با هواپیما  2 ساعت  ویا قطار12 ساعت  برگشت تا به شیمکنت رسید-الماتی دومین شهر قزاقستان و پایتخت قدیم ان و شیمکنت سومین شهر قزاقستان است و هرگز پایتخت نبوده است پایتخت جدید و فعلی در شمال قزاقستان واقع  و استانه نام دارد .

شهری که بازاری دارد به نام فارابی و بازار دیگری دارد به نام مگاسنتر

سلامت باشید

 

 


 
فروش تحقیق
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

تحقیق

 یکی از دوستان دخترم زنگ زد و گفت باید تا اخر این ترم در تحقیقی که در دانشگاه داده اند به من کمک کنی

وقتی از دخترم ماوقع را پرسیدم گفت اری پدر دوستم در دانشگاه فلان و رشته فلان درس میخواند و به او در رابطه با موضوعی تحقیق داده اند – باز جاخوردم

در خیابان مخصوصا پایتخت بویژه کتابفروشیهای روبروی دانشگاه تهران یعنی در محل تردد روزانه هیئت علمی محترم دانشگاهی و حتی در پاره ای روزنامه ها میبینیم که تحقیق – پروژه-مقاله و ترجمه  داد و ستد میشود-  و این تحصیلکرده ها به سرنوشت همان تحصیلکرده کتاب مشفق همدانی گرفتار میشوند بماند

ولی در شرایطی که هنوز ما تکلیف خود را با تزها و پایان نامه های دانشگاهی روشن نکرده ایم و اکثر این رساله ها منهای تعدادی فقط مورد استفاده دانشجویان بعدی قرار میگیرد دیگر دادن تحقیق و مقاله حتی به دانش اموزان مدارس ابتدایی که من خودم شاهد چندین مورد ان بوده ام چه فایده ای برای مدرس دارد و چه دردی از دانش اموز دوا میکند

در هر صورت تب تحقیق تمام مقاطع اموزشی از صدر تا ذیل از مدرسه تا دانشگاه را گرفته است

البته واضح و مبرهن است که این تحقیقات ثمرات زیر را هم دارد

-         موسسه ای که این محصولات فرهنگی و علمی را بیرون میدهد

-         فروشندگان تلق- فنر-شیرازه- صحافی

مثل اینکه باز تند رفتم

راستی دیروز تلویزیون میگفت تمام افرادی که در فردوسی- سپید و سیاه-تهرانمصور- رنگین کمان-بامشاد- دختران و پسران-کیهان بچه ها-اطلاعات هفتگی-روزنو-توفیق و چه و چه مقاله مینوشته اند همه چه و چه بوده اند- سلامت باشید


 
نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

در همین لحظه و همین ساعت در همین دنیا افرادی هستند همسن-هم قد و هم...... من که در مقاماتی مانند رئیس .......-ولایت-شهر واداره و.... کار و زندگی میکنند

یا به همراه حوری زمینی شان که کم از حوری بهشتی نیست عازم شب وصال در ساحل..... کناردریاچه..... هستند

یادر مزایده ای که سود ان معادل کل درامد سالانه یک شهر است برنده شده اند

یا ارثیه ای هنگفت برایشان خدافرستاده است

یا در دانشگاهی در بالاترین مقطع قبول شده یا مقاله شان مورد پذیرش واقع شده است

کاش من جای یکی از انها بودم

ولی در همین لحظه و همین ساعت در همین دنیا افرادی هستند هم قد و هم ........ من که در گوشه بیمارستانی از زخم بستر رنج میبرند

یا حوری زمینی شان را از دست داده اند

یا در عمق دریایی غرق شده اند

یا ارثیه ای هنگفت برجاگذاشته اند

یا از کار بیکار شده اند

پس

در همین لحظه و همین ساعت همین حالت برای من بهترین حالت است

من میخواهم

همین

 باشم

 همین

 که

 هستم

نه یک کلمه بیش

 و

 نه یک کلمه کم

همینجا خوب است

همینجا؟!

شیمکنت-قزاقستان

 


 
گله سگ
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

تمروز چهارشنبه برابر با 23 فوریه سال 2011 میلادیست دیروز باران شدیدی باریدن گرفته بود و کلیه برفها را اب کرده بود صبح که از خواب بیدار شدم از پنجره که بیرون را تماشا کردم متعجب شدم انتظار داشتم با ان باران سیل اسا بتوانم پس از مدتی اسفالت خیابان را ببینم- ندیدم نیمه های شب لابد برف شروع به باریدن کرده و باران را پس زده بود چون کف زمین به ارتفاع حدود سی سانت پوشیده از برف بود و همچنان میبارید ارزو کردم کاش این ابرها مستقیما بر اسمان مملکتم ظاهر شده و میباریدند مدتی گذشت و من رفت و امد اتوموبیلها را تماشا میکردم ناگهان گله ای از سگها را دیدم که در پیاده رو راه میرفتند چون کسی همراهشان نبود پس سگ ولگردبودند ولی سگ ولگرد در خیابانهای شهر کشور شوراها چکار میکند  انهم گله ای من تا حالا سگهای گله زیادی دیده بودم در ولایت خودمان ولی گله های سگ را در شهر ندیده بودم به گمانم خیلی از چیزهایی که من در خیابانهای این شهر میبینم در خیابانهای کشور خودم ندیده ام از هر قوم و قماشی –سلامت باشید


 
شرح این هجران و این خون جگر
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

دوش سـودای رُخـش گـفـتـم ز سـر بـیــــــرون کـنـم

گـفـت : کـــو زنـجـیـر ؟ تا تـدبـیـر ایـن مـجـنــون کـنـم

قامـتـش را سـرو گـفـتم ، سر کشید از من به خشم

دوستـان ! از راسـت می‌رنـجـد نـگــارم چـون کـنـم ؟!

نـکـتـه نـاسـنـجـیــده گـفـتـم ، دلـبـــرا  ! مـعـذور دار !

عـشـوه‌ای فــرمـای ! تـا مـن طـبـع را مــــوزون کـنـم

زرد رویـی می‌کـشـم زان طـبــــــع نـازک ، بی گـنــاه

ســاقـیـا ! جـامـی بـده   تـا چـهـره را گـلـگـون کـنـم

ای نـسـیـم مـنـزل لـیـلی ! خــــــــــدا را تـا بـه کـی

رَبـع را بـر هـم زنــم ، اطــلال را جـیـحـون کـــــنـم ؟!

مـن که ره بـردم به گـنـج حـُسن بی پـایــان دوست

صـد گـدای همـچـو خـود را بـعـد از ایـن قـارون کـنـم

ای مـَهِ صـاحب قـران ! از بـنـده حـافـــــظ  یـاد کـن

تــا دعـای دولـــــت آن حـُسن روز افـــــــــزون کـنـم

 

 

 شرح این هجران و این خون جگر را از سایت ستیغ اورده ام

شـــــــرح : استاد دهـقـانـیـان‌فـرد

 

1 –  "دوش" = شب پیش ، دیشب     -      "سـودا" = معانی متفاوتی دارد که چند بار گفته‌ایم ، بعضی از شـارحان در اینجا "عشق" معنی کرده‌اند ، امـّا "ســودا" اینجا به معنی اندیشه و خـیـال است ، زیرا سودای کاری در سر داشتن به معنی خیال و اندیشه‌ی کاری است ، سـر جایگاه فکر و خیال است و جایگاه عشق ، دل است     -     "ش" در "رُخـش" بر می‌گردد به معشوق که در اینجا غایب است     -     "زنجیـر" = استعاره از زلـف     -     "مجنـون" = جـن زده ، دیـوانـه ، عاشق.

در شعر شاعران بزرگ بـویـژه "حـافــظ" تناسب بین واژه ها طوری ست که نمی‌توان واژه‌ای را عوض کرد ، در این بیت : "دوش" تاریک و سیاه است ، "سودا" به یک معنا ؛ مؤنث "اسود" و سیاه است ، "زنجیر" (زلف) سیاه و در برابر ، چهره‌ی معشوق درخشنده و تابناک است ، نه اینکه "حـافـظ" فکر کرده که چه واژه هایی بیاورد که درپس معنا با هم تناسب هم داشته باشند ، شاعر ، وقتی واقعاً شاعر باشد ، بی آنکه "زور" بزند ، شعرش واقعاً شعر است .

مـعـنـی بـیـت : دیشب با خودم می‌گفتم که خیـال چهره‌ی معشوق را از ذهنم بیرون کنم (فراموشش کنم) . معشوق گفت : زنجیر کجاست تا این دیوانه را بـبـنـدم ( زلفم را به این عاشق بنمایم و او را عاشق تر و دیوانه‌ی خودم کنم).

 

2 –  "سرکشیدن" = طغیان کردن ، روی‌گردان شدن ، عصیان کردن . "راست" ضد دروغ است امّـا به قامت سرو هم اشاره دارد ، در اینجا معشوق از سخن راست می‌رنـجـد ، تـوقـّع دارد سرو را به قامت او تشبیه کرد نه قامتش را به سرو ، این حرف برای معشوق سخت است :

«صـبـحـدم مـرغ چـمـن با گل نـوخاسـتـه گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تـو شکفت

گــــــل بخـنـدیـد که ؛ از راسـت نـرنـجـیــم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نـگـفـت»

سخن سخت نباید به معشوق گفت ، اگرچه راست باشد ، زیرا سخن راست همیشه رنجیدگی طرف مقابل را دارد حتّی اگر آینه‌ی بی زبان باشد :

«آیـنـه گـــر نـقـش تـو بـنـمــود راست

 خود شکن ، آیینه شکستن خطاست»

و باز هم تناسب بین کلمات ، "سر کشیدن" به یک معنا ؛ "سر را بالا گرفتن است" سر را که بالا بگیری اندکی بلند تر می‌شوی ، معشوق سرش را بالا می‌گیرد یعنی من از سرو بلندترم ، بین "راست" ، "قامت" ، "سرو" و "سرکشیدن" ایهام تناسب برقرار است .

مـعـنـی بـیـت : یک بار قامت معشوق را به سرو تشبیه کردم ، با خشم از من روی برگرداند . ای دوستان من چه کار کنم که معشوقم از سخن راست می‌رنجـد ؟!!

 

3 –  "نـکـتـه" = سخن ظریف و سنجـیـده     -     "ناسنجیده" را بعضی صفت برای "نـکـتـه" دانسته‌اند درحالی که نکته اگر ناسنجیده باشد دیگر نکته نیست ، "نـکـتـه" در اینجا قـیـد است و به معنی : نابجا     -     "غمـزه" = عشوه ، اشارات چشم و ابرو ، در اینجا با توجه به : "بفرما" معنی دیگری هم می‌تواند داشته باشد و آن : "اشارات لب" است ، سخن گفتن و صدای معشوق است ، دیده‌اید که سازی که کوک نیست را با صدای ساز دیگر کوک می‌کنند ، در اینجا هم "حـافــظ" از معشوق می‌خواهد حرفی بزند تا او طبعش را با صدای معشوق موزون کـنـد، معشوق اگر حرف بزند ، قریحه و احساس عاشق تنظیم و کوک می‌شود :

آورده‌اند که : «روزی مادر مجنون به شوهرش گفت : برای تهیه غذا روغن نداریم ، مجنون گفت : بروم از خانه‌ی لیلی بگیـرم ؟ مادرش گفت : برو ! کاسه‌ای به مجنون داد و مجنون به در خانه‌ی لیلی رفت و در زد ، لیلی آمد و در را باز کرد ، مجنون گفت : آمده‌ام تا کاسه‌ای روغن برای مادرم قرض بگیرم ، لیلی رفت و خیک روغن را آورد و سر خیک را در کاسه‌ی مجنون گذاشت ، عاشق و معشوق شروع کردند با هم حرف زدن ، کاسه سر ریز شد و روغن بر لباس لیلی و مجنون می‌ریخت و بر زمین جاری می‌شد و آنها همچنان به صحبت مشغول بـودند.»   

مـعـنـی بـیـت : ای محبوب ! پـوزش می‌طلبم که نکته‌ای نابـجـا گفتم، اکنـون شما عشوه‌ای بنما و حرفی بـزن تا من قریحه‌ی شعریم را بر اساس آن تنظیم کنم . (عشوه‌ای بنما تا طبع شعرم را برانگیزد)

 

4 –  "زرد رویی" را نشانه‌ی شـرم گفته‌اند ، در حالی که کسی که خجالت می‌شود گوشها و چهره‌اش سـرخ می‌شود ، زردی صورت در اثر بی‌خوابی و زجر است ، بی خوابی و رنجی که عاشق در اثر هجران می‌کشد ، طبع لطیف معشوق باعث شده که از گفته‌ی "حـافــظ" (قامتش را سرو گفتم) بـرنـجـد و از او خشم بگیرد و روی بگرداند ، و عاشق به خاطر قهر معشوق بی‌خواب شده و رنج می‌برد ، غـذا از گلویش پایین نمی‌رود و چهره‌اش زرد شـده . گناه نیـز به خاطر عذاب وجدانی که دارد باعث بی خوابی و زرد رویی می‌شود . تـرس هم چهره را زرد یا نه... سفید و بی رنگ می‌کند.

بین "زرد رویی" و "چهره‌ی گلگون" آرایه تضـاد (طباق) برقرار است . "گلگون" = مانند گل سرخ ، قبلاً هم عرض کردم که در ادبیات گذشته‌ی ما ، منظور از "گل" ، گل سرخ است و دیگر گلها را با نام می‌آورده‌اند ، مانند : سوسن ، بنفشه ، سنبل و . . .

در جلسه‌ی قبل هم گفتم که : "امام محمد غرالی" یک از منافع شـراب را زیبایی و گلگون شدن چهره می‌داند .

"ساقی" = شراب دهنده ، در اینجا می‌تواند خود معشوق و جام (شراب) هم استعاره از بـوســه باشد. بوسه هم نشان از آشتی و وصال است .

مـعـنـی بـیـت : بدون هیچ گناهی ، خشم و قهر محبوب چهره‌ام را زرد کرده است ، ای ساقی جام شرابی به من بنوشان تا چهره‌ام مانند گل ، سرخ کنم . (ای محبوب با من آشتی کن و بوسه‌ای به من بده تا چهره‌ام سرخ شود.)

 

5 –  "نسیم" = همان باد صباست که از کوی معشوق می‌آید و از معشوق خبر دارد     -     "لیلی" = از عرائس (معشوقه های) ادبیات عرب است مثل : سلمیٰ ، زلیخا ، .... که در ادبیات فارسی هم وارد شده‌اند، استعاره از معشوق     -     "را" = حرف سوگند است ، "خدا را" یعنی : تـو را به خدا سوگـنـد می‌دهم     -     "رَبـع" = محله ، کوی     -     "اطـلال" = جمع طـلّ (طلل) ، تـپـّه های کوچکی که از آوارهای خانه‌های ویـران به وجود می‌آیـد .

این بیت را "حـافــظ" از این بیت "امیـر مـُعـزّی" :

«رَبـع از دلم پر خون کنم ، اطلال را جیحون کنم

خاک دمـن گلگون کنم ، از آب چشم خویـشـتـن»

 تأثـیـر گرفته است .

البته ؛ "ربع" ، "اطلال" ، "دمـن" در "قصایـد سبعه"ی عربی بسیار آمده و شاعران فارسی از آنها گرفته‌اند .

مـعـنـی بـیـت : ای باد صبا ! تـو را به خدا سوگند ، استراحتگاه بین راهی معشوق کجاست ؟ آخر تا کی من باید به یـاد معشوق سفر کرده فغان و ناله سر دهم و کوی و محلّه را به بریـزم و بر ویـرانه های خانه‌ی معشوق آن قدر گریه کنم که آنجا را به رودخانه تبدیل کنم ؟!!

 

6 –  "حُسن" = جمال ، زیبایی     -     "گنج حُسن" = اضافه‌ی تشبیهی ، زیبایی به گنج تشبیه شده است .

چند آرایه در این بیت داریم : 1- تضاد ؛ بین "گدا" و "قارون"   2- ایهام تناسب بین "گنج" و "قارون"   3- تـلـمـیـح ؛ "اشاره به داستان گنج قارون"

مـعـنـی بـیـت : من که زیبایی معشوق را که همچون گنج بی پایانی است به دست آورده‌ام ، از این به بعـد نیازمندان به معشوق را همانند خود از آن بهره‌مند می‌سازم . (معنی عرفانی : من که در طریق سلوک به مشاهده‌ی جمال معشوق رسیده‌ام از این به بعد سالـکان نیازمند به جمال دوست را از این مشاهده بهره‌مند می‌سازم .)

[آل مجتبی : این بیت از ابیات عرفانی است و نمی‌تواند معنی ظاهری داشته باشد ، زیرا هیچ گاه عاشق دیگران را از زیبایی معشوق بهره‌مند نمی‌کند .

 "ره بردن" به معنای : پـی بردن ، فهمیدن و درک کردن است ، همانطور که شما فرمودید : من در طریق معرفت ، حسن بی کرانه‌ی دوست را درک کرده و صفات جمال حق تعالی را شناخته‌ام ، و از این به بعد سالکان نـوپـا و نیازمند را با این صفات جمال آشنا خواهم کرد]

 

7 –  "مـَـه" = ماه ، استعاره از معشوق یا ممدوح است     -     "صاحب قران" = نیک بخت ، کسی که تولدش در هنگام قـران دو سـتـاره‌ی سـعـد (قران سعدَیْـن) باشد ، پادشاه عظیم الشأن ، کسی که حکومتش طولانی و پایدار باشد     -     "بنده حـافـظ" = حـافـظ بدل است برای بنده     -     "یـاد کردن" = کنایه از تـوجـّه کردن ، عنایـت کردن     -     "دولـت" = نیک بختی

مـعـنـی بـیـت : ای معشوق یگانه ! به حـافـظ که چاکر و بنده‌ی تو است تـوجـّه و عنایتی کن تا من هم دعا کنم که سعادت داشتن زیبایی روز افزون تـو پایـدار بـمـاند .

 یوم سه شنبه 22 فوریه 2011 ساعت 16 خیابان توقی خان -افیس

 


 
قناری و سلاخ
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

این روزها همه اش با سلاخ و قصاب و چاقو و خون و خونابه سروکار دارم

از قناری و بلبل و نسیم دور افتاده ام

شعر زیبای مرحوم احمد شاملو یادم امد که نقل میکنم

 

سلاخی میگریست
به قناری کوچکی
دلباخته بود.

شاملو


 
بدون شرح
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دکتر قهرمانی

موی اندر شیر خالص زود پیدا میشود

عیب پاکان زود بر مردم هویدا میشود